گروه ادبی بداهه

کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به گروه ادبی بداهه است.

استفاده از اشعار وبلاگ بدون ذکر منبع شرعاً حرام و قانوناً جرم می باشد.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
گروه ادبی بداهه ... صفحه ما در اینستاگرام 0bedahe0 ... برای دریافت برنامه جلسات شعر، کلمه بداهه را به 50002460650 ارسال نمایید

۹ مطلب در تیر ۱۳۹۲ ثبت شده است

هجر تو آتشی افکند به قلبم لیکن
" زده ام فالی و فریاد رسی میآید "


دوش بیماری دل صبر و قرارم را برد
"مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید"


عشق تو خالص و یکدست و لی بعد از تو

"هر کس اینجا به امید هوسی می آید"


تشنه لب، وادی حیرت،حسرتستان بلا
"اندکی صبر که بانگ جرسی می آید"


پی صید دل ما گر نظری اندازی
"شاهبازی به شکار مگسی می آید"


می نابی که تو دادی ز ازل دانستم
" هر حریفی ز می ملتمسی میاید "


تا که رد میشوی از کوچه دل میفهمم
"چون ز انفاس خوشت بوی کسی می آید"



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

شدم درگیر چشمانت، تو از آغوش پاییزی

تو حتی باخیالت هم، به فکرم شعر میریزی


منم که تند و بی پروا برایت شعر می گویم

تو هم بر عکس من هستی شدیدا اهل پرهیزی


برایت شعر میسازم تمام خاطراتم را

تو خیلی ساده می گویی عجب شعر غم انگیزی


نگاهت آتشین باشد،دلت مانند یک برکه

گره در دست تو مانده که ذوقم را برانگیزی


بیا خوبی کن و یکبار،صرف از فعل رفتن کن

چه بگریزی زابیاتم که بر زخمم نمک ریزی


عجب چشمی تو داری که برایش شعر میسازم

تو هم در جام من هر دم غمی روی غمی ریزی


به پیش چشم تو هیچم و میدانی که میدانم

تو داری دغدغه بسیار و من موجوده ناچیزی


برایم تازگی داری تو را هر وقت میبینم

لطیف و خوش بر و رویی شبیه فرش تبریزی


به روی گونه ات یک قطره اشکی بود بوسیدم

چگونه میتوانی شور و شیرین را بیامیزی؟؟


تو آن مرد بزرگ آرزوهای منی اما

بیا نزدیک تر از دور انگاری تو هم ریزی!!!


مرا مجنون خود کرده دوچشم پر ز راز تو

تو از چشمان خود یارا طلسم و راز میریزی


شبیه ماهیه دریایی و زیبا و رویایی

ولی دستم نمی آیی ز بس که خیسی و لیزی


دل من چون سپاه روم سخت و محکم است اما

تو فتحش می کنی اخر ، سپاه خسرو پرویزی


پس از فتح دلم،آرامتر ای گُل،مداراکن

 بترس از آه من زیرا، بُوَد آهِ بلاخیزی


تو زیبایی ، تو رعنایی ، چو ماه آسمانهایی

 طبیب قلب من گشتی بگو داری چه تجویزی



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

عاقبت قلب تو را من به خدا بستانم

من پر شور و شرر زاده ی تابستانم!


باغ گردو و انار و کلم و نخلستان

مال تو،من که فقط عاشق تاکستانم!


شیوه ی دلبریت شهره ی آفاق شده

بیش از این ناز کنی راهی قبرستانم


تو گذر کردی و رفتی و دلم تنها ماند
بنگر بعد تو من ساکن آهستانم


هند و افغانی اگر گویششان فارسی است
من ولی عاشق آن لهجه ی پاکستانم!


چون گره خورده طفولیت من با قصه
عاشق هرچه دلاور به دلیرستانم


من همانم که حریفش نشدند ناظم ها
شدم اخراج به هر سال دبیرستانم !


توبه!! گاهی پی غیبت سنه ی دانشگاه
گفته ام من که :بابا ساکن شهرستانم!


چه کسی گفته که جای پرش از کوهستان
من طرفدار گل و باغچه و بستانم؟


نه کنم اخم به بی مهری دنیای سخی
نه به دنبال دل و حال خوش مستانم


زاده ی کوه دماوند ز نسل پدری
مادری، فکر کنم بچه ی کردستانم


سنبل و سوسن و ریحان همه مدهوش منند
اخر ای یار که من لاله این بستانم


آتش عشق شمابس که شررآمیزاست
تاول آن بنشسته به کف دستانم


عاقلی دید مرا گفت کجا مقصد توست
گفتمش عاشقم و راهی هیچستانم


قامتش سرو سهی و لب او شط لبن
تک عروس دو جهان ، شمع نگارستانم



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

خدایا رحم بر اشک سحر کن
دل زارم تو را خواهد نظر کن


بریدی از دو دنیا ؟وانگهی هان !
"و یبقی وجه ربک را نظر کن "

ز بیگانه که نه.از خویش نالم
مرا از خویش من جانا به در کن

بیاوبازلطفی کن به عبدت
واین دیوانه رادیوانه ترکن

اگر راضی به اشک بنده هستی
تویی صاحب ، بیا این دیده تر کن

توغفاری ومنانی وربی
بیاوشام تارم راسحرکن

علی مهربان ای نیک سیرت
بیا وبیخیال شو رفع شرکن *

من و یک آسمان جهل و جهالت
به جهل من نگاهی مختصر کن

اگر دورم ز الطافت ، حقیرم
مرا بر لطف خود نزدیکتر کن

تو گر حال خلق را سازنده هستی
بیا لطفی کن و حالم دگر کن

ضرر کردم تو را نشناختم من
تو قهاری بیا دفع ضرر کن

تو رحمانی رئوفی مهربانی
بیا در سنگ دل جانا اثر کن

خطر از شش جهت بر من روان شد
تویی مولای من ، رفع خطر کن

دعایی کردم و دستی بر امد
نگاهی بر من بیچاره تر کن

بمیرم گر مرا تنها گذاری
بیا رحمی به حال محتضر کن

مجال من دگر کوتاه باشد
بیا و درد دوری مختصر کن

دلم را نذر قربت می کنم من
بر این نذرم نگاهی مختصر کن

دگر بال و پری بهرم نمانده
نگاهی بر من بی بال و پر کن

من و گمراهی و دنیا اسیری
شب تار مرا نورا سحر کن

دلم از داغ هجران سوخت آخر
بیا فکری بر این سوز جگر کن

کنون در دام چشمانت اسیرم
کمند دام من را تنگ تر کن

من از آواز این دنیا به تنگم
تو لطفی کن تماما کور و کر کن

در این عالم کسی فکر کسی نیست
غم نان کسی را مختصر کن

همه خوابند و من تنها نشستم
تو هم بر این من تنها نظر کن

پشیمان گشته ام یا رب ز حرفم
تمام دوستانم را نظر کن

خدایا من چه خواهم بیش ازینت
به ما لطف خودت را مستمر کن



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

فی البداهه رفت وآمد میکنی در خاطرم

فی البداهه آمدی و فی البداهه میروی


فی البداهه طرح خود را در نگاهم میزنی

فی البداهه چشم میبندی و بی من میروی


فی البداهه پلک خود را بسته و وا میکنی

فی البداهه عاشقم کردی و حالا می روی


فی البداهه محو رویت می شوم

فی البداهه آبرویم می بری


فی البداهه بوسه ای بر روی صورت میزنی

فی البداهه جای انگشتت به رویم میروی


فی البداهه اتشی انداختی در جان من

ارزویم امدی و ارزویم میروی


فی البداهه با صدایت مست و آرام میشوم

وقت رفتن فی البداهه تازه هوشیار میشوم


فی البداهه گوشه ی چشمی به من انداختی

فی البداهه جان من را در پی خود می بری


فی البداهه شعر ها از دل تراوش میکند

فی البداهه شاعرم کردی و حالا میروی


آمـــدی و فی الــبداهه گفــتــی و مــسـتت شدم

بی وفا حالا که من محتاجتم، تو فی البداهه میروی


فی البداهه مست رویت گشته ام این روزها

یک دو روزی صبر کن ارام جانم ، میروی


فی البداهه در میان خنده هایم آمدی

فی البداهه در هوای اشکهایم میروی


فی البداهه میروم بلکه تو هم آرام شوی

فی البداهه آمدی، اما تو کم کم می روی


اینکه من بارانی ام در غم ، تو هم اشکی بریز

صاحب کاشانه ام بودی و حالا میروی


فی البداهه فی البداهه فی البداه آمدی

فی البداهه فی البداهه فی البداه میروی


فی البداهه در میان موی و آغوشت بُدم

فی البداهه دیدمت با یار دیگر می روی


مویه را در نای و بیدادی به تارم گفته ام

هم زبان دیگر مرو ، جان را ببر گر میروی


برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

دل سوخته تر زآنم، تا شرح غمت گویم
زخمی تر از آن پایم، تا باز تو را جویم

من سوخته و زخمی،‌تو اوج پریدن ها

تو حادثه میسازی ،‌من خاطره میگویم


صیاد شدی اینک، رفتی دل کوهستان

باز آ ی کزین لحظه ،من قوچم و آهویم


این راه که رفتی تو ما را که توانش نیست

تو پر بکش و بگذر من نیز دعا گویم......


گفتم سفرت با من راه و خطرت با من

تو یار نمیخواهی من عمر نمیجویم.....


گفتند که در راهت دنبال گلستانی

من نرگسم و لاله، می رویم و می رویم


دریا شده ای شاید، حالا که چنین دوری

غم نیست مرا یکدم، من جویم و می پویم


چون باد صبا با خود عطر نفست آرد

چشمم به ره باد و افشان شده گیسویم


در خواب پریشان گر هجران تو پیش آید

من خواب حرامم باد، می نالم و می مویم


یک تار سر زلفت،جا مانده در این خانه
عمریست پریشانٍ یک تار سر مویم!



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

تکلیفِ دل و دایره ی عشق تو این است

هر دل که در این دایره افتاد،غمین است


هر کس که تو را دید ز کف داد عنان را...

حال من بیچاره و دل با تو چنین است


پیش از تو نه وضع ضربان دلم این بود

بعد از تو نه وضع نفسم باز چنین است


شیرینی دنیا ز لبم رفت چرا که:

دریای هزارموج عشقت نمکین است


روزی که نگاه همه چرخید به مشرق

بی شک دم پیدایش این ماه جبین است


وه,هرکه گرفتارتوشدبین خلایق

تاحشرحزین است وحزین است وحزین است


بیرون شده ام از دل و از دایره آن

هر کس که در این دایره شد کافر دین است


این جمله ی من نیست ولی نیک سروده

"تابوده همین بوده و تا هست همین است"


باشد به فلک خانه دلداده ات ای دوست

هر کس که رها گشت ز تو خاک نشین است


بیهوده نگردید پی مرهم و درمان

دردی که به دل آمده با مرگ قرین است


آنجا که خدا کرسی و اسرار نهادست

دستش برسد هرکه به آن مالک دین است


ما حوصله حور و جنان هیچ نداریم

هر جا که تو باشی بر ما خلد برین است


نظاره ای از نرگس چشمان شرربار

والله که تنها هدف عشق همین است...


برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

حاجات ما رواست که مهمان زینبیم

عالم همه به گوش، مسلمان زینبیم


گشتیم مسلم از دم احیاکننده اش

مائیم قوم فارس که سلمان زینبیم


دارم امید نیم نگاهی من از درش

هرچند مفلسیم ، محبان زینبیم


دستان حاجتم نرود سوی غیر او

ما ریزه خوار گوشه ای از خوان زینبیم


ما را به غیر سفره او نیست احتیاج

مبهوت و مات سفره الوان زینبیم


ما را چه غم که عالمیان طردمان کنند

شاهیم تا دمی که گدایان زینبیم


منت اگر نهد همه عباس زینبیم

صدبار یا که بیش به قربان زینبیم


اجداد ما همگی مست او بُدند

ما شیعه زاده ایم که حیران زینبیم


از آن زمان که ماه مبارک شروع شد

درمانده گشته ایم و پریشان زینبیم


هر شب برای غربت او ناله می زنیم

آشفته حال شام غریبان زینبیم


ای بی خبر تو هیچ ندانی که عشق چیست

ما را نظاره کن که خرامان زینبیم


روح القدس شدیم وتمامی شاعران

گرم غزل سرایی دیوان زینبیم


ارامش و قرار دو دنیا قرین ماست

فرخنده ایم، بی سر و سامان زینبیم


فخر علی ، تجلی زهرا ، شریک عشق

این زن پیمبر است و مریدان زینبیم


حاجت چرا بری به بر صاحب کرم

جان بایدش دهیم ، شهیدان زینبیم


شکر خدا که روزی اشکم حواله شد

حاجات ما رواست که مهمان زینبیم...


برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه
به نام خداوند پدیدآورنده غزل ...
  • گروه ادبی بداهه