گروه ادبی بداهه

کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به گروه ادبی بداهه است.

استفاده از اشعار وبلاگ بدون ذکر منبع شرعاً حرام و قانوناً جرم می باشد.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
گروه ادبی بداهه ... صفحه ما در اینستاگرام 0bedahe0 ... برای دریافت برنامه جلسات شعر، کلمه بداهه را به 50002460650 ارسال نمایید

۲۲ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

بسان ناله ی نی، سوختم غریبانه
" نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه"

و یادم آمد از آن عشوه های پنهانی
و بی قراری طبعم... بسان دیوانه

" خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد"
که من بسوزم و او رد شود ز ویرانه

نسیم می وزد و مثل یک رقیب قَدَر
به خنده ای بزند موی دلبرم شانه...

میان مشعل چشمت چه اتشی بر پاست
که بی نتیجه بماند فرار پروانه

قبول نیست تو ناعادلانه دل بردی
بیا دوباره بجنگیم مرد و مردانه

نگاه من به نگاهت گره چو خورد آن شب
روانه کرده و بُردیم سمت میخانه

" هنوز هم به نگاهت امید دارم من"
بس است ظلم دمادم به عبد، شاهانه!

ببین چگونه نوشتم که دوستت دارم
و "سین" نوشته شده با هزار دندانه

و خواب دیشبم احلی ز هر چه بیداری
من و دو لعل نگار و وصال جانانه...

"من و جدا شدن از کوی تو خدا نکند"
که نیست بهتر از آن بعد مرگ استانه

هنوز عاشق آن خنده های ناب تو ام
ظریف و کامل و بی التهاب و رندانه

رسیدن به تو سخت است آنقدر که مرا
شدست عین محال و شبیه افسانه

بهای ناز نگاهت به آسمان پر زد
به جان خرم ز تو نازی ، دلم چو بیعانه

روال مردم چشمت به فتنه انگیزی
و خال کنج لبت دلفریب و فتانه

و در فراق تو آنقدر ناله سر دادم
که آمده به تسلا ستون حنانه

به فکر باده فروشی فتاده ام آخر
ز صبر پر شد و سرریز گشته پیمانه

گرفته ام ز اطبا برای درد فراق
دوای حسرت و آه و فغان روزانه

"شمیم" وار رسیدن به کوی چشمانش...
عجب هوای لطیفی! رسیده ام خانه


********


چرا نگاه و کلامت به هم نمی ایند
شبیه دولت امید و قطع یارانه

پیام دوستی ام را بده به چشمانت
به این شماره پیامک به هر دو سامانه

و آرزوی من اینست دعوتم بکنی
به صرف نان و پنیری برای عصرانه




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

دام عشقت پهن شد در پیش پا، بالای سر
آسمان بوی تو را دارد، دلا! این المفر

عاقبت یک شب به آغوش تو مهمان میشوم
پس چرا امروز و فردا,شایدو اما اگر؟

گرچه در آیین مه رویان جفا جایز بود
صد جفا بنما و لی از دل شکستن کن حذر

در مصافم با دو چشمانت سپر انداختم
من سپاهی سست اما لشگر چشمت قدر

موسی ام دنبال اتش تا کنارت امدم
کی تجلی می کند چشمان ماهت در شجر

بستی ار از روی حکمت راهها بر روی من
باز کن آغوش رحمت را که ماندم پشت در

من ندارم قیمتی در پیش چشمانت ولی
یک نگاهی سوی من انداز و این دل را بخر

ما غریبانیم در عالم که بی تاب تو ایم
تو به پاس آشنایی آبرومان را نبر

آن نسیمی کز سر کوی تو می آید خوش است
مشک و عنبر کی کند در جان عشاقت اثر

مردمان چشمهایت طعنه بر شب میزند
در جوار آن سیاهی خانه ای دارد سحر

جمع عشاقت پریشان تر ز زلفت گشته است
شانه ای برگیر و جمعی ساز از ذوق و هنر

منزل لیلا رهش پرپیچ و خم باشد ولی
دل به دریا میزنم باکی ندارم از خطر

گوهر عشقت به دریای بلا خوابیده است
آنکه دارد بیم گوهر را نمی آرد به بر

ما مس دلهایمان از دوری ات زنگار زد
وقت اکسیر است، این دلها مبدل کن به زر

تلخ کردی روزگارم بس که زهرم داده ای
ناز لبخندت.بخند و قسمتم بنما شکر

قلب من از غیر تو پر گشت و شد بتخانه ای
ای خلیل بت شکن باز آی و بالا بر تبر

عشق همچون بازی الاکلنگ کودکی است
مینشینم بر زمین تا یار من آید زبر



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

ساعـــت گـــذاشتــیم قــــرار عــروجـــمان
یک لحظه مانده بود که ساعت خراب شد

انگار روزگار نمی خواست " ما" شویم
وصلش برای من به حقیقت سراب شد

دیشب که استخاره زدم بهر کار خیر
گفتا نکن که مزد صوابت عذاب شد

تاب و توان هجر نگارم نداشتم
آه ای فلک! تمام خیالم بر آب شد

آب روان دیده من زد شرر به جان
آتش گرفتم و کلماتم شراب شد

من را چه حاجت است به مشاطه های شهر
مویم ز هجر تو به سفیدی خضاب شد

دنیا مقابل دل چشم انتظار من
هی تیره گشت تا که به رنگ غراب شد

از دست دادن تو، سپس خنده ی رقیب
عالم دوبار روی سر من خراب شد

حتی مسیر ساده و هموار و مستقیم
وقتی به من رسید پر از پیچ و تاب شد

حتی گدای بی سرو پای محلمان
دور و بر تو گشته و عالیجناب شد

این بوی سوختن ز کجا می رسد؟ نترس...
شاید دل من است که آخر کباب شد

آن آتشی که زد غم عشقت به جان من
این اشکهای دیده گمانم گلاب شد




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

باران نمی بارد ولی چون پول دادم
باید همین امروز بارانی بپوشم

پخته است مغزم زیر نور داغ خورشید
بارانی ام را بهر بریانی بپوشم

خندیده اند همسایگان و هم رفیقان
پول داده ام ، باید که پنهانی بپوشم

مادر بگفتا گشته ام خوش تیپ و رعنا
بارانی ام را بهر جریانی بپوشم

لطفا کمی با فاصله از من برانید
باید همین را روز مهمانی بپوشم

باید بپوشی آن لباس خوشگلت را
من هم از آن هایی که می دانی بپوشم

تا گفتمش "همچون هلویی"، گفت باید
محصولی از تولیدی "رانی" بپوشم

تا کور گردد چشم استکبار، زین پس
باید درون خانه هم من لی بپوشم

حتی به تقلید همین سیمای ملی
شلوار احسان علی خانی بپوشم

پوشیدم اما با بسی اعمال جانکاه
من فکر می کردم به آسانی بپوشم

بارانی ام گرم است و من در فکر آنم
تا کاپشنی از نوع سمنانی بپوشم

باید ببینم انتظار دیگران چیست
بعد از کمی تحقیق میدانی بپوشم

بس بر لباسم گیر داده گشت ارشاد
گشتم مصمم تا که رادانی بپوشم

گفتا یکی از دوستان: من هم از این رو
می خواستم مثل خیابانی بپوشم

با هر قدم هی پرت می گردد به اطراف
شاید برای پرتو درمانی بپوشم

دیدی چه شد اوج گرانی ها خریدم
امروز باید وقت ارزانی بپوشم

گویند تُرکش بهتر است اما بدانید
من مایلم تا جنس ایرانی بپوشم

شاید هوا ابری شود باران ببارد
شاید نباید زود بارانی بپوشم

چون قافیه باشد"بپوشم" نه" بگویم"
باید که شعر بند تمبانی بپوشم

گر راست خواهی نم نمک احساس سرماست
رفتم که آن را بیت پایانی بپوشم



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

حتما نظر لطف خدا بود به این ماه
ور نه نشود عشق تو محدود به این ماه

هر روز و شبش گریه و هر لحظه پر از آه
این حالت حزنی است که افزود به این ماه

تقویم مرا نیست به جز ماه محرم
گفتم مگر اینگونه رسم زود به این ماه

جان را بفروشم به کمی عشق و ارادت
امید به آن است کنم سود به این ماه

در روز قیامت نشود زار و پریشان
چشمی که شود هم نفس رود به این ماه

دارم همه از مادرتان بهر قیامت
امید عطا و کرم و جود به این ماه

بر سینه ی افروخته ام شعله آتش
بر پا شده چون آتش نمرود به این ماه

نو گشتن سال قمری ،جلوه شادی
اندازه ی یک ذره نیفزود به این ماه

این کرب و بلا بود که شش روز زمان برد
یعنی که خدا نیز نیاسود به این ماه

قطعا که حسینیه شود خلوت جنت
چون نوحه کند حضرت داوود به این ماه

تنها نه فقط حضرت داوود و ملائک
هم صالح و هم یوسف و هم هود به این ماه

هر لحظه عمرم همه در کرب و بلا غرق
هرگز نتوان گفت که بدرود به این ماه

بوده است سوالم گل ما کی بسرشتند...
هر بار خدا بود که فرمود به این ماه

در آیینه تکرار شده قصه خلقت
گشتی تو مرا مسجد و مسجود به این ماه

صد سال عبادت بکنی هم نتوان رفت
راهی که دلم یک شبه پیمود به این ماه

باشد که حسینی شود اعمال و وجودم
ای داد که کوفی شده مردود به این ماه

تفسیر حسین ابن علی ایه به ایه است
چون زنده شود قصه ی اخدود به این ماه

از لطف حسین است که شاعر شده ام من
هر چند که شاعر شده نابود به این ماه



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

شــاعر اگر مدام بگــوید علی علی
لکنت زبان شعر فراموش می شود

خورشید با تمام زوایای نور خود
وقت طلوع روی تو خاموش می شود

از دست شیعه ات به خدا هر چه میرسد
زهر ار بود به کام دلم نوش میشود

وقتی که روی منبر مسجد نشسته ای
عالم همه به خطبه تو گوش میشود

هرگز زره نبوده نیازت به وقت رزم
زیرا تو را دعای فاطمه تنپوش میشود

دیشب که حسن روی تو تشبیه ماه کرد
من مانده ام چطور؟..مگر روش می شود

اقا تمام زندگیم را سپرده ام
دست کسی که فاطمه بانوش می شود

با ذکر یا علی چو بر این سینه می زنم
بر سینه نام فاطمه منقوش می شود

دشمن بداند اینکه به وقت نماز هم
محراب شیعه طاق دو ابروش می شود

نازم به ضرب شصت علی بین کارزار
دشمن اگر که شیر بود موش می شود

حیدر اگر که هو بکشد لا اله را...
توحید سرشکسته و مخدوش می شود



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

در کنار چون شمایی شعر گفتن نعمتی است
شعرتان ما را تماما باعث انگیزه است

من کجا و شعر گفتن پیش استادان خویش
شعر گفتن پیشتان بر چون منی جاییزه است

شعر استادان بنده هچو کوه و صخره هاست
شعر بنده البته چون ریگ و سنگِ ریزه است

من به شاگردی گزارم وقت در این همهمه
این سخن گوش مرا از دیرباز آویزه است

مثل یک کرسی شعر و عاشقی و زندگیست
شعرتان از شور و عشق و معرفت آمیزه است

شعرمن چون تکه نانی فاسد و بی خاصیت
شعرتان مانا چو محصولات استرلیزه است

شعر من مملو ز ناپاکی و غل و غش بود
بیت های نابتان بی غل و غش، پاکیزه است

شعرتان مانند بانویی وجیه و با وقار
شعرمن خام و سبک مانند یک دوشیزه است

شعرتان تهران و تبریز است و صد شهر مهم
شعر من اما به صد ارفاق شاید ایذه است




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

جای تعجب نیست گر طبعم به راه است
آغوش تنگت با غزل هم خانواده ست

وقتی که لب وا می کنی می پاشم از هم
انگار لعلت با گسل هم خانواده است

من انتظار مرگ دارم بی تو هر روز
وقتی جدایی با اجل هم خانواده است

ما و وصال تو !!؟ چه رویایی!! ولی شکر
هجر تو با ما لا اقل هم خانواده است

هم تا ابد نام تو بر پیشانی ماست
هم داغ با ما از ازل هم خانواده است

گویا عسل را ریختی در کاسه ی شیر
چشم تو با شیر و عسل هم خانواده است

مشرک شدن را دوست دارم نازنینم
وقتی که زلفت با هبل هم خانواده است

من راحتم با چشم هایت، پس دل من
با مردمان این محل هم خانواده است




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

هم طبیب منی و هم سبب بیداری
هم دوا میدهی هم خنجر خود می کاری

کاش در خواب رود ساعت عمرم که دگر
خسته از بودنم, از این نفس اجباری

خواستم شمع شب تار خودم باشی و لیک
ماه تابنده ی هر برزن و هر بازاری

عشق میخواست مرا با تو هماهنگ کند
تو ولی از من و این مساله ها بیزاری

روزها فکرو خیالت خوره ی جان من و
گله ای نیست از این شیوه ی خود آزاری

دوستت دارم و تا اخر دنیا... لطفا
می شود دست از این خاطره ها برداری؟

عاشقان حلقه به دورت زده اند میدانم
که مردد شده ای سخت در این بسیاری

روزها با تو و رویای تو می خوابیدم
غافل از اخر این قصه و شب بیداری

داده ها از غم عشق تو حکایت می کرد
متنفر شدم از جامعه ی اماری

در دمم عاقبت کار مرا روشن کن
سخت دلگیرم از این بازدم تکراری

با بریدن ز همه نیم نگاهی به خدا
زخم هم عشق و غزل گرچه تألم داری



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

به روی نیزه نشستی به سان قرص قمر
"زمین که لطف ندارد، از آسمان چه خبر"



  • گروه ادبی بداهه