گروه ادبی بداهه

کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به گروه ادبی بداهه است.

استفاده از اشعار وبلاگ بدون ذکر منبع شرعاً حرام و قانوناً جرم می باشد.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
گروه ادبی بداهه ... صفحه ما در اینستاگرام 0bedahe0 ... برای دریافت برنامه جلسات شعر، کلمه بداهه را به 50002460650 ارسال نمایید

۳۱ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

در کنار علقمه نعش امیر افتاده است
ساقی لب تشنه با صورت به زیر افتاده است


بانگ زهرا می رسد از قتلگاهش وای من
رهگذار فاطمه بر این مسیر افتاده است

از جفای دشمنان یارب چو گل در خار زار
ساقی عطشان میان تیغ و تیر افتاده است

دست گیر عالم است و ای دریغ از روزگار
که به زیر دست و پا روح مجیر افتاده است

بانگ ادرک یا اخا آید به گوش از علقمه
گویی از بام فلک ماه منیر افتاده است

کسر شأن او نباشد بلکه شأن اوست این
کز هجوم گرگها زخمی به شیر افتاده است

از فراق جانگداز او که باشد دردناک
آتشی بر سینه ی شاه شهیر افتاده است

زانکه شد عباس غلطان زیر سوز آفتاب
سایه ی غم بر دل برنا و پیر افتاده است

دست دارد بر کمر فرزند زهرا چون بدست
تشنه بی دست از جفا آن دستگیر افتاده است

لشگری بر گریه ارباب ما کف می زدند
بین نامردان شام و کوفه گیر افتاده است

خون عشق است اینکه لبها را منور می کند
رد باران بر ترک های کویر افتاده است




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید

  • گروه ادبی بداهه

تا به سر از سر زین روی زمین افتادم
گشت بر پا ز شعف هلهله ی جلادم


چشم پر خون من خسته تو را می جوید
تا به لطف و مدد خویش کنی دلشادم

جانب نعش من ای دوست نظر کن که خمید
زیر بار غم گلها قد چون شمشادم

افتخارم بود این بس ، که پسر خواند مرا
تا که بر دامن زهرا سر خود بنهادم

گر چه در اوج عطش رفته ام از دست ولی
کی رود تشنگی اصغر تو از یادم؟

تا که جان در بدنم هست مبر در خیمه
چون به اطفال تو من وعده ی آبی دادم

دست از دامن مهر تو رها ننمودم
بوده تا نوکریت دولت مادر زادم

بر سر پا نتوانم بنشینم ای وای
من که افتاده چنین از ستم صیادم

قوتم نیست تو را رسم ادب جا آرم
حال بی دستی من بین و برس فریادم

غیر عشقت نبود روز و شبم قصه ی دل
((چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم))

شرمسارم که به کامت نرسید آب فرات
ای فدای لب تو جان من و اولادم




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید

  • گروه ادبی بداهه

چه کسی کرده پریشان ز جفا موی تو را ؟
چه کس افکنده به هامون تن گلبوی تو را


ماه در ابر فرو رفت ز غم چون می دید
سر بر نیزه و رخساره ی نیکوی تو را

خجل از روی تو شد جلوه ی خورشید فلک
روی نی شانه بزد باد چو گیسوی تو را

خون پاک تو نموده است چنین در همه جا
قبله ی اهل یقین خاک سر کوی تو را

خواهرت چون ز پی ات پرچم نهضت بگرفت
کرد رسوای جهان دشمن بد خوی تو را

بی نقاب آمده ای باز به میدان و حسود
چشم زد ضربه تیغش خط ابروی تو را

دشمن تیره دلت گو به چه جرم و گنهی
کرد آواره همه آل خدا جوی تو را

یا که با تیر جفا کشته علی اصغر تو
کرده پر خون به ستم بال پرستوی تو را

داد عباس به راه تو ز غیرت سر و دست
ای بنازم کرم ساقی مه روی تو را




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید

  • گروه ادبی بداهه

هر بار شرح غصه ی مولا شروع شد
با روضه های حضرت زهرا شروع شد


اینجا دوباره حرف در و میخ در شده است
هر چه علی کشیده از اینجا شروع شد

اصلا تمام غربت و اندوه شیعه ها
از دست های بسته ی آقا شروع شد

آن روز تلخ مادر از این خانه پر کشید
آن روز، درد سینه ی بابا شروع شد

در کوچه تا به صورت مادر نواختند
داغ زمین و عرش معلا شروع شد

هر جا سخن ز روضه ی ارباب گفته شد
از ماجرای کوچه خدایا شروع ش

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
روز عزای فاطمه آیا شروع شد؟

حتی فدک نبود بهانه زیاد بود
روز غدیر شرح چراها شروع شد

آدم برای زخم علی گریه کرده است
عالم برای ام ابیها شروع شد

اتش هنوز پشت در خانه مانده بود
اشک رباب و قصه ی لیلا شروع شد

مادر نماد زخم دل شیعه بود و بعد
سیلی به سرزمین بلایا شروع شد

از ضربه ای که خورد به پهلوی مادرم
جسمی فتاده در دل صحرا شروع شد




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید

  • گروه ادبی بداهه

هزاران مرحبا ای سر که جا داری در آغوشم
چراغان گشته از نورت سرای کور و خاموشم


چه غم دارم اگر نیش از جفای کعب و نی دیدم
که من شهد محبت را ز لبهای تو می نوشم

ز بس در انتظار تو سراغ از عمه بگرفتم
گمان بردم ز بی مهری دگر کردی فراموشم

فدای چشم پر خونت ببین پاهای مجروحم
مداوا کن گل زخمم که برده طاقت و هوشم

اسیری بعد تو دیگر نه چندان درد و غم دارد
چه غم بالاتر از زهری که از هجر تو می نوشم

به زیر پرتو ماهت خوشم ای یار دیرینه
من این شب را به صد عالم خدا داند که نفروشم

سه ساله دخترم اما خمیده قامتی دارم
کشیدم بس مصیبتها ز داغت بر دل و دوشم

پس از تو تا جهان باشد عزاداری قرینم شد
من از امشب همیشه رخت غم برسینه می پوشم

هزاران بوسه مهمانی از این لبهای نیلی رنگ
تو یک بوسه بزن بر آن نشان که مانده برگوشم

من آن سر چشمه اشکم که در پیچ و خم دوران
به سوز شعر شاعر با نوای ناله می جوشم




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید

  • گروه ادبی بداهه

قبل از همه آمدم بیا رحمی کن
قبل از شب قدر از گناهم بگذر


در عالم بندگی شدم شرمنده
باز آمده ام تازه به راهم ، بگذر !

با چشم پر از اشک تمنا کردم
تو خوانده ای از عمق نگاهم ، بگذر !

امشب به سفیدی گلوی اصغر
از نامه اعمال سیاهم بگذر...

من گرچه درین مغلطه پروا کردم
از سینه ی پر درد و پر آهم ، بگذر !

در بـیـنِ فرازِ نیکی و ، قعر گناه
من مانده همیشه قعر چاهم ، بگذر

جمعی به جهان رسیده جمعی عقبی
تو از منُ و از عمر تباهم ، بگذر !

هر بار مرا عفو نمودی ممنون
یک بار دگر از اشتباهم بگذر...

تنها شده ام حال که بینی هستم
اما تو ز شرم گاه گاهم بگذر !

قبل از شب قدر با کریم آمده ام
دلخوش به همین نیمه ی ماهم،بگذر

در لشکر نیکان و بدان راهی نیست
من مانده ازین هر دو سپاهم ، بگذر



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید

  • گروه ادبی بداهه

هر سال اگر جا مانده ایم از خوان تو ای کاش
تقدیر ما امسال، دیگر کربلا باشد


در کف العباس و حرم یا علقمه ای کاش
روزی ما هم یک شب جمعه دعا باشد

چیزی شبیه آن ضریح کهنه ات هستم
یک عمر با تو بوده و حالا جدا باشد

گرچه نبودم بنده ای خوب و غم آلودم
شافع مرا حب علی مرتضی باشد

مجذوب عشق تو شدم ای حضرت ارباب
جانم فدای حضرت خیر النسا باشد

مشمول الطاف کریم آل طاهایم
او که دو چشمش نرگس مستی فزا باشد

شیعه به دستان علی و فاطمه گشتم
مستی من از شهد شیرین ولا باشد

زخاک گل من از حریم حضرت ارباب
آبش ز اشک و گریه در ماه عزا باشد

حاجت روایم میکند شاه خراسانی
کرب و بلایم از دم موسی الرضا باشد

میدانم و امید دارم می شود روزی
دیدار ما جمعه دم باب الرجا باشد




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید

  • گروه ادبی بداهه

ای امیر بوالعجائب ساقی کوثر تویی
عاشقان مست حق را باده و ساغر تویی

ایمنی گردد ز آتش بی گزند و بی عقاب
آنکه را فریاد رس در وادی محشر تویی

دیده ی ماه فلک هرگز ندید آنکه شبی
بی دعا و بی نیایش خفته در بستر تویی

در بلندای مقامت بین عیان بر عرش و فرش
آفرینش را پس از خاتم همه باور تویی

بارها در معرکه انصار و اعدا دیده اند
سر در آغوش خطر همدوش پیغمبر تویی

سر به پایت می نهد خورشید و ماه و آسمان
علت ایجاد افلاک و زمین و زر تویی

ای بنازم غیرتت را چونگه حتی در رکوع
آنکه بخشد بر گدا رخشنده انگشتر تویی

زاده در بیت خدا و کشته در محراب خون
افتخار آفرینش عشق را مظهر تویی

دستگیر وقت موت و شافع روز جزا
یا امیرالمؤمنین اول تویی آخر تویی

آفرینش را نگینی چون تو زیبا می کند
جلوۀ خالق توئی در گنج او گوهر توئی

چون نگینی دست احمد خوش تراشی خورده ای
خاتم پیغمبران را بهترین یاور توئی

عشق از نام تو بر افلاک می گردد عیان
بر زمین قلب ما روشنترین اختر توئی




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید

  • گروه ادبی بداهه

یک عمر درد هجر کشیدن که ساده نیست
دل از نگار خویش بریدن که ساده نیست

گاهی به جای چشم به ابروت خیره ام
از حاشیه به متن رسیدن که ساده نیست

لبهای من حریص رسیدن به کام توست
از شیره لبت نچشیدن که ساده نیست

حال مرا بپرس تو از مرغ عشق ها
بی عشق زندگیت پریدن که ساده نیست

رفتی و بعد رفتن تو ایست زندگی!
حتی برای قلب تپیدن که ساده نیست...

دارایی ام تمام شد الا همین نفس
ناز تو را همیشه خریدن که ساده نیست

کم تازه کن تو داغ مرا نی نواز شهر
با درد هجر ناله شنیدن که ساده نیست

وقتی که آخرش تو همان کرم ساده ای
شب تا به صبح پیله تنیدن که ساده نیست

دل در ره غم تو شده خون فشان و لیک
با پای لنگ دل ندویدن که ساده نیست

اى ماه من، حلال و حرامش به پاى دل
از روى ماه بوسه نچیدن که ساده نیست

من را هلال کردى و کردم تو را حلال
از دورى نگار خمیدن که ساده نیست

خشکید چشمه ی دلم و دیده همچون او
از این کویر چشم چکیدن که ساده نیست




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید

  • گروه ادبی بداهه

ای کوه با صلابت ایمان خوش آمدی
ای رهبر عزیز تر از جان خوش آمدی

چون آفتاب بر شب این شهر سر زدی
بر این کویر خسته چو باران خوش آمدی

این انقلاب بی تو به جایی نمی رسد
محبوب قلب پیر جماران خوش آمدی

بوی خوشی ز پیرهنت می رسد به ما
یوسف نشان، به وادی کنعان خوش آمدی

بی تو نداشت خاک وطن عزت این چنین
روح غرور کشور ایران خوش آمدی

با تو خدا نظر به عجم کرد یا علی
معنی لطف ایزد منان خوش آمدی

دنیا خموش گشته ز عقل و شجاعتت
ای تک سوار عرصه عرفان خوش آمدی

امروز نه فقط، همه ی روزهای سال
یکبار نه، همیشه، فراوان خوش آمدی

روح بهار بر دل سردم دمیده ای
پایان فصل سرد زمستان خوش امدی

مست از می ولایت مولایمان شدیم
آقا، امام باده پرستان خوش آمدی

امکان نداشت بی گل رویت به سر شود
خورشید من به عالم امکان خوش آمدی

بی تو هوای کشور ما بی گمان بد است
ای مانع از بلا و ز طوفان خوش آمدی



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید

  • گروه ادبی بداهه