گروه ادبی بداهه

کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به گروه ادبی بداهه است.

استفاده از اشعار وبلاگ بدون ذکر منبع شرعاً حرام و قانوناً جرم می باشد.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
گروه ادبی بداهه ... صفحه ما در اینستاگرام 0bedahe0 ... برای دریافت برنامه جلسات شعر، کلمه بداهه را به 50002460650 ارسال نمایید

۵ مطلب با موضوع «اجتماعی» ثبت شده است

جیب خالى دارم و دفترچه هاى قسط هم
این همه ثروت خدا، یارانه میخواهم چه کار؟


مادرم میگفت هر کس روزی خود را خورد
غم شده روزی ما یارانه میخواهم چه کار؟

در کنار تو ندارم میل آب و نان دگر
تا که من دارم تو را یارانه میخواهم چه کار؟

راى دادم من به روحانى و دارم صد امید
اوست هست بینوا، یارانه میخواهم چه کار؟

بهر اخذ پول باید عزتت را بشکنی
این ذلالت تا کجا یارانه میخواهم چه کار؟

گفت بی یارانه می گردد هوا پاکیزه تر
این شما و این هوا یارانه میخواهم چه کار؟

گفت بی یارانه دردت را مداوا می کنم
گفتمش پس ده شفا یارانه میخواهم چه کار؟

گرچه می دانم که حرف تو نباشد صدق و راست
باز گویم این نوا یارانه می خوهم چه کار؟

بهر استقلال ما یک عده ای گشته شهید
عده ای بی دست و پا یارانه می خوهم چه کار؟

تو زبان در کام گیر و حرف بیهوده مزن
ختم کن این ماجرا یارانه می خواهم چه کار؟

داغِ نان آمد به جای نانِ داغ و رفت نفت
شهر پُر شد از گدا ، یارانه میخواهم چه کار ؟

دخل و خرج ما به همدیگر نمی خواند رفیق
باز می گویی چرا؟؟ یارانه می خواهم چکار




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید


  • گروه ادبی بداهه

جهان امروز با مکر و فریب و حیله آذین است
شغالان ، روبهان، کفتارها را کفر آیین است

نباید انتظار نور در تاریکی شب داشت
ندارد راه ایمان در دلی که غرق در کینه است

اگر سیال چون رودی به جایی میرسی آخر
اگر مرداب باشی سهم تو همواره تمکین است

همانهایی که در ظاهر ندای دوستی دارند
ولی در سینه هاشان حتم دارم قلب چرکین است

اگر از صلح می گویند در هر جای این دنیا
چرا این روزها ساکت شدند و غزه غمگین است

مگر یک کودک معصوم جنگی با جهان دارد
که از خونش لباس مادرش امروز رنگین است

کبوترهای خان یونس،رفح، حیّ شجاعیه
اسیر پنجه های تیز کرکس ها و شاهین است

صدای شیون یک مادر دل خسته می آید
ولی گوش امیران عرب کر گشته ...سنگین است

جنابان ملل سرگرم بازی های پوشالی
شیوخ نفت هم سرهایشان در لاک و خورجین است

شنیده می شود از سمت شهر قدس این آواز
که آزادی فراخواهد رسید این رسم دیرین است

برای کسب این مقصود باید پایداری داشت
و در این راه حتی زخم و درد و مرگ شیرین است




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید

  • گروه ادبی بداهه

وقتی هنر به درد هنر هم نمیخورد
دشمن ورود کرده به در هم نمی خورد
گویا به هیچ طایفه بر هم نمیخورد
میهن پرست مرده. شکر هم نمی خورد

بیرون خانه دشمن و در خانه دشمن است

سنگر فروختیم که سنگک بیاوریم
میهن فروختیم که مدرک بیاوریم
ایمان فروختیم بیا شک بیاوریم
تا باز کی دوباره شود تک بیاوریم

بیرون خانه دشمن و در خانه دشمن است

در گیر بازی و هوس و نام گشته ایم
دنیا عنانمان زده و رام گشته ایم
با غیر نام حضرتش آرام گشته ایم
مرگا به ما که بسته ی این دام گشته ایم

بیرون خانه دشمن و در خانه دشمن است

ما سرفراز عالم و عقرب گزیده ایم
بیش ازتوان ذکر، ز دشمن کشیده ایم
تحریم و جنگ و خون جگر، کم ندیده ایم
حالا که بحث نان شده ، یعنی بریده ایم؟

بیرون خانه دشمن و در خانه دشمن است

گیرم شما سواره و ماها پیاده ایم
تاریخ، شاهد است که ما ایستاده ایم
خون داده ایم و خاک وطن را نداده ایم
آزاده ایم ، چون همگی شیعه زاده ایم

بیرون خانه دشمن و در خانه دشمن است

انگار عرق ملی ایشان، شده ضعیف
با دوستان، کنایه و با دشمنان، لطیف...
خندان لب سیاست ما! ایها الظریف!
اسباب عیش دشمن ما را نکن ردیف

بیرون خانه دشمن و در خانه دشمن است

این شیوه از نگاه شما گرچه بهتر است
از دید ما معامله ای نابرابر است
خون جگر به سینه و دل ها مکدر است
فصل الخطاب ملت ما حرف رهبر است

بیرون خانه دشمن و در خانه دشمن است

از دست جهل خویش عیان خورده ایم ما
چون زخم تیغ زخم زبان خورده ایم ما
یک جو اگر ز محضر جان خورده ایم ما
غیرت فروختیم که نان خورده ایم ما

بیرون خانه دشمن و در خانه دشمن است

مستی دم از نبودن فرهنگ می زند
خاری شده است و بر دل ما چنگ می زند
حالا که دوست بر رخ ما سنگ می زند
اینجا عجیب پای دلم لنگ می زند

بیرون خانه دشمن و در خانه دشمن است

مثل همیشه ابر بهاریم ما اگر
سر روی خارها نگذاریم ما اگر
دل را به باد هم نسپاریم ما اگر
ترسی درون سینه نداریم ما اگر

بیرون خانه دشمن و در خانه دشمن است

مردیم اگر چه ظاهرمان پر ز دردهاست
درد و بلا طبیعت شیرین مردهاست
این سینه ای که خسته ز پیمانه گرد هاست
آماده ی رسیدن روز نبرد هاست

بیرون خانه دشمن و در خانه دشمن است

جانها اسیر فاجعه کم حواسی است
اسلام دین حرکت ناب سیاسی است
این معرفت همیشه نیازی اساسی است
دیگر نیاز جامعه دشمن شناسی است

بیرون خانه دشمن و در خانه دشمن است

در سینه های عاشقمان جای انقلاب
دل بسته ایم سخت به فردای انقلاب
بی ارزش است میهن منهای انقلاب
هستیم پای رهبرمان پای انقلاب

بیرون خانه دشمن و در خانه دشمن است



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • ۳ نظر
  • ۲۵ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۳۰
  • گروه ادبی بداهه

معلمی که شب امتحان سوال فروخت
و عالمی که خودش را به خط و خال فروخت
و پهلوان که وطن را به یک مدال فروخت
منی که فال خریدم کسی که فال فروخت

برای لقمه ی نان می شود چه ها که نکرد

کسی برای گدایی چه ناله ها می کرد
کسی به شانه خود بار جابجا می کرد
کسی کنار مغازه فقط صدا می کرد
کسی به منبر مسجد خدا خدا می کرد

برای لقمه ی نان می شود چه ها که نکرد

صدای داد کسی در پیاده رو گم بود
بساط مختصرش، جنس دست دوم بود
و چشم او به خرید زیاد مردم بود
نگاه خسته او لایق ترحم بود

برای لقمه ی نان می شود چه ها که نکرد

فروخت عاقبتش را، چه بد رقم می خورد
غذای پر شک و شبهه که بیش و کم می خورد
برای چند هزاری ، چنان قسم می خورد
و هر کسی سر این سفره بود سم می خورد

برای لقمه ی نان می شود چه ها که نکرد

و کودکی که ز سرما به دست، ها میکرد
به پشت کوچک خود، بار جابجا میکرد
به سرنوشت غمینش نگاه تا میکرد
برای رستن از این زندگی دعا میکرد

برای لقمه ی نان می شود چه ها که نکرد

یکی شبانه بدزدد ز بـام یا دیـوار
یکی نکرده قناعت به سود خود در کار
یکی نزول ستاند یکی به صد اطوار
یکی دروغ بگوید به کار خود هر بار

برای لقمه ی نان می شود چه ها که نکرد

چه بی حساب دِرو کرد و در حساب گذاشت
و هر چه کرد خودش پای انقلاب گذاشت
خودش درست شد و خانه را خراب گذاشت
خدا برای همه حق انتخاب گذاشت

برای لقمه ی نان می شود چه ها که نکرد




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

افتاده کسی وقت سحر گوشه ی دیوار
چسبانده سر و گوش به هر گوشه ی دیوار
آینده ندیده است مگر گوشه ی دیوار
بی کس شده و گشته جگر گوشه ی دیوار

آرام قدم می زنی انگار نه انگار...

تا بوده چنین بوده و تا هست چنین است
احوال دل مضطرب و مست چنین است
بالا بروی یا که شوی پست چنین است
پایان ره رفته به بن بست چنین است

آرام قدم می زنی انگار نه انگار...

حیران شده ام در عجب از سطل زباله
پیدا کند او نان شب از سطل زباله
حال دل او را طلب از سطل زباله
افتاده محبت عقب از سطل زباله

آرام قدم می زنی انگار نه انگار...

مجموع همه دار و ندارش شده حسرت
صبحانه و هم شام و نهارش شده حسرت
بغضی به گلو بسته و کارش شده حسرت
استاد به عشق است و نگارش شده حسرت

آرام قدم می زنی انگار نه انگار...

مردم ز کنارش همه سرگرم عبورند
خیره نگهش کرده به حالات غرورند
نابودی او دیده و انگار که کورند
این شهر عجب بر غم هم نوع صبورند

آرام قدم می زنی انگار نه انگار...

روزی که خودش "خسروشیرین دهنان" بود
از کوه دلش کبر و غروری فوران بود
ای کاش به امروز خودش هم نگران بود
چشمش به کجا از پی دست دگران بود

آرام قدم می زنی انگار نه انگار ...

افتاد دوباره گذرت بر سر راهش
دیدی که به دستان تو خیره ست نگاهش
می خواست که یک شب بشوی پشت و پناهش
با خنده کمی کم کنی از غصه و آهش

آرام قدم می زنی انگار نه انگار...

با طعنه گذشتی ز کنارش ، تو به هر بار
گویا که شده بر تو و بر جامعه سربار
یا اینکه تو شاه هستی و او خادم دربار
نشنیده ای از دل کشد او اه شرر بار

آرام قدم می زنی انگار نه انگار...


او در پی روزی ست چه مردانه، ولی تو ...
دنبال غذایی ست فقیرانه ، ولی تو ...

محتاج نگاهی ست کریمانه ، ولی تو ...
تا که نرود دست تهی خانه ، ولی تو ...


آرام قدم می زنی انگار نه انگار ...


انگار کسی منتظر دیدن او نیست
جز پیرهن سرد هوا بر تن او نیست
صد پشت غریبه اند و هم میهن او نیست
برگردن او نیست که بر گردن او نیست

آرام قدم می زنی انگار نه انگار...

رنجور و پر از چین و چروک است صدایش
شرم از زن و فرزند بیانداخت ز پایش
یعنی نکند کرده خداوند رهایش
می رفت "شبان" وار به قربان خدایش

آرام قدم می زنی انگار نه انگار...

کوهی شده روی دلم انگار تلمبار
چشمم خجل از دیدن این صحنه غمبار
قلبم بزند بر سر این عقل بسی جار
فرموده به ما دخت نبی: "جار ثم الدار"

آرام قدم می زنی انگار نه انگار...




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه