گروه ادبی بداهه

کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به گروه ادبی بداهه است.

استفاده از اشعار وبلاگ بدون ذکر منبع شرعاً حرام و قانوناً جرم می باشد.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
گروه ادبی بداهه ... صفحه ما در اینستاگرام 0bedahe0 ... برای دریافت برنامه جلسات شعر، کلمه بداهه را به 50002460650 ارسال نمایید

۱۴ مطلب با موضوع «طنز» ثبت شده است

شادیِّ در پایان هر غم دخترانند
ظالم ترین مظلوم عالم دخترانند


گرچه به ظاهر مظهر شور و نشاطند
اما دلیل هرچه ماتم، دخترانند

گاهی به یک خنده گره ها می گشایند
گاهی گره بر کار آدم دخترانند

گاهی دلی دریا صفت دارند اما
گاهی دلی پر کینه از هم دخترانند

لبخند روی لب، هزاران آه در دل
رازی عجیب و خاص و مبهم، دخترانند

در وادی دلدادگی و دل بریدن
آنان که دل دادند در دم دخترانند

دل نازک و شیرین زبان و بی نظیرند
تمثیل باران های نم نم دخترانند

تحلیل دخترها که کار هر کسی نیست
آیینه ی الله اعلم دخترانند

زهر و بلا و شوکران و سمّ ، پسرها
خرمای شیرین ، حاصلِ بم دخترانند




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید



  • گروه ادبی بداهه

در این مجموعه ی نغز بداهه
دو فرهادیم و یک شیرین نداریم


بسان دست های بر دعاییم
که چشمی جز به یک آمین نداریم


زبان شعر ما طنز است و عشقی
نه کاری ما به مسئولین نداریم


غزلها را به پیمانه بریزیم
به جز این هم می ِ نوشین نداریم


به لطف ایزد باریتعالی
به هیچ عنوان دل غمگین نداریم


به هر جا که کباب بره باشد
هوس برجوجه و پاچین نداریم


شده حسرت ، شب شعر بداهه
ز بس دوریم و ما ماشین نداریم


به صد زحمت اگر ماشین شود جور
مهندس جان ، چرا بنزین نداریم؟


اگر وزنی ز دست در رفته اینجا
بدان ناظر سر توزین نداریم


شوند شاکی ادامین بداهه
چرا در شاعری تمرین نداریم !


یکی ادمین بخوانده درس چینی
ولی بیتی ز وصف 中国 نداریم


یکی ادمین به دوشش بار زحمت
مثالش ما دگر ادمین نداریم


از ادمینان یکی شاعر و عکاس
اگر غایب شود دوربین نداریم


دگر ادمین خودش استاد فن است
نباشد، فرد نکته بین نداریم


یکی دیگر خودش دریای ذوق است
کنارش ما دگر تحسین نداریم


یکی حافظ به قانون بداهه
چو او کوشا به فعالین نداریم


یکی دیگر ز ادمینهای اصلی
آهای ادمین ، پاورچین نداریم


همه اعضا مثال گل در اینجا
خدا را شکر ما گلچین نداریم


در این دریای مواج بداهه
چقد بد شد که ما دلفین نداریم


ز هر در میزنم فالی ، خوش آید
در این گنجینه دل چرکین نداریم


دو تا فرهاد و یک فرزاد داریم
ولی صد حیف یک فرزین نداریم


قطار شعر در این ریل جاری است
ولی انگار ما کابین نداریم


برای " ویس " های عاشق پیج
خدایا ما چرا "رامین" نداریم


برای صید دلها در تلاشیم
بساطی درخور " شاهین" نداریم


همیشه بعد خواب و دیدن تو
دگر ما غصه ی " سیرین "نداریم


همه ابیات ما اندر همین پُست
شده درهم، مپرس، دستچین نداریم




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید

  • ۰ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۱:۱۹
  • گروه ادبی بداهه

درد دندان ، تا ابد، دندانپزشکی، هیچ وقت
"اولی سوزاند و خواهد کشت ما را دومی"

بیمه هم که زیر بار خرج دندانها نرفت
وضع دشواریست بعد از انصراف مردمی

یاد حرف مادرم افتادم امشب ناگهان:
"خنده ی زیبا بود لازم برا هر خانمی"


واقعا دندان آدم کرم میریزد چرا ؟
عاشق قطاب یزدم مست سوهان قمی

مسئله این است یک دندان to be or not to be
حل شد از وقتی کشیدم مسئله look at to me

کاش دندان بشر همچون سنان کوسه بود
تا نمی دیدم رخ دندان پزشکی کژدمی

در میان فک ما از سرب مملو گشته است
از سرامیکی که همرنگ است یا آمالگمی

گر برنج هند باشد راضیم با آش و سوپ
درد دندان را تحمل میکنم گر طارمی

حضرت دندان پزشک محترم لطفا بکش
این دو دندان خرابم را نه کلا رندومی

قافیه تنگ آمد از بس که مرا بفشرد درد
خود عجب نبود ز حافظ هم چنین سردرگمی

درد دندان بی جهت عارض نگردد بر کسی
نان ما اجر شد اما نان بعضی گندمی

درد دارم کیسه کیسه خمره خمره فوج فوج
درد دندان هست اینجا درد دست چندمی

درد دندان می زند گاهی به قلب و جیب من
واقعا پیچیده و سخت است این اناتومی

چون کشد دندان مرا دندان پزشک محترم
تنگه ی لب می شود ساحل به بحر قلزمی


تـا کـه این جغــرافیـــا را عاقبـت دریــــا کـند
سرکند آنرا به یک سوزن وچیند انجمی




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید

  • ۰ نظر
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۳:۱۰
  • گروه ادبی بداهه

شاعری اهل شهر تهرانم
غزل عاشقانه می گویم
بعضی اوقات مثنوی، قطعه
گاه گاهی ترانه می گویم


شاعری گاه شیطنت دارد
مثل کندو،عسل،وزنبوری
جمع این سه درون یک مصرع
می شود شعر خوب منشوری


 تازگی ها دقیق گشتم در
اتفاقات دور و اطرافم
شعرهایم همیشه واقعی اند
آسمان ریسمان نمی بافم

مادرم با کنایه می گوید :
"شاعران آب و نان مگر دارند؟"
با خودم زیر لب چنین گفتم:
"آری ! اما اگر که بگذارند!"

شاعری پیشه ای تجاری نیست
نان گندم ندیده ای دارد
اختلاف نظر که چیزی نیست
هر کسی یک عقیده ای دارد
 
شعر وقتی به زندگی بزند
سوژه کم کم ردیف خواهد شد
چون منظم ترین مسائل هم
ناگهان قیر و قیف خواهد شد

شعر چیزی شبیه کفگیر است
برته دیگ می خورد گاهی
قافیه چون که تنگ می آید
مرغ هم ریگ می خورد گاهی

شده شب ها به جای خواب درست
از زمین و زمان سراییدیم
جای آن، صبح، وقت بیداری
تا دم ظهر، خوب خوابیدیم

شاعری؟آب ونان؟ چه میگویی؟
و ز شعر آب و نان چه می جویی
شعر تنها برای تفریح است
بالاخص اینکه طنز میگویی

شاعری باش تو ولی باید
شغلی از بهر نان کنی پیدا
گرچه در شعر، مولوی باشی
نان به نامت نمی دهد نانوا

پی کاری برو تجارت کن
پیش ازآن کز گرسنگی میری
شاعری آب ونان ندارد و تو
عاقبت ضعف بنیه می گیری

اینقدر از شراب و خال لب و
زلف مردم ترانه می بافی
کاقبت کار هم به تو ندهند

و بگویند هیز وعلافی


بینم آنروز را شوی مجبور
بعد ازین روزهای حرافی
بروی سمت شغل کارگری
(نوع فرهنگی اش) وصحّافی
 
بخوری حرص و سکته ای بکنی
وبگیری تو ذکر یا شافی
چون ببینی رفیق خنگ خودت
زده هفده دکان صرافی
 

سعدی ارنان ز شعر خود می خورد
شعراو مدح سعد زنگی بود
ورنه بی مدح او نمی فهمید
رنگ زرین زر چه رنگی بود


الغرض ای رفیق شاعر من
شاعری کن برای تاجوران
یا دگر شعر خود به کس نفروش
نان نیاید برون ازاین دکان




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • ۱ نظر
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۲:۲۸
  • گروه ادبی بداهه

حال همه خوب است من اما نگرانم
دنبال زن و زندگی و کار دوانم

از غصه دلم پیر شده ، موی سپیدم
هر چند که خندان لب و خوش تیپ و جوانم

از بسکه عیالم در گوشم بزند نق
انگار که بر دوش کشم بار گرانم

این سو غم نان باشد و آن سو غم زندان
حرفی نتوان گفت که زخمیده زبانم

گر حرف حقیقت بزنم، لشکر نسوان
از دور دو صد تابه دهند باز نشانم

طرح سبد تابه گر اجرا بشود نیز
از هیچ نترسم که چنینم که چنانم

از موضع خود یک قدمم باز نگردیم
مَردیم نترسیم ز تابه ، به گمانم

" تا بوده همین بوده و تا هست همین هست"
گر بــاز عیـــالم بزند نــق ، همــانم

هر شب که سرم را روی بالش بگذارم
در حسرت یک حوریه از باغ جنانم



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

عاقبت من را کند مجبور این بی رونقی
تابلوی تعویض ادمین ها به بالا آورم

من برای یافتن ادمین در این قحط الرجال
دست یاری را به سوی دیجی کالا آورم!

گر نیابم بینتان ادمین کاری و درست
با "ظریف" ادمینه از گواتِمالا آورم!

آنقَدَر اندر بداهه خوانده ام اشعار خَز
آخر شبها اخیراً شعر بالا آورم!

این ادامین مسی آخر به درد ما نخورد
فکر دارم چند ادمین مطلا آورم!

تا بترسند از ادامین جمله اعضای گروه
ایده دارم چند ادمین هیولا آورم

تا کشش ایجاد گردد بهر ادمین های ما
باید انگاری دو سینی چای و کولا آورم

بس که شاعر کم شده در بین اعضای گروه
باید از چین حافظ و دیوان والا آورم

این جوان ها یک به یک ما را به میدان* برده اند
باید ادمین از کهن سالان دولا آورم

پرچمت بالا ،سرت پایین و طبعت کوکِ کوک
گر خلافش بشنوم انکار و کَلّا آورم

چون نماز جمعه فردا در مصلا شد تمام
چند ادمین مردِِ فعال از مصلا آورم

دکتر و استاد و عکاس اند ادمین ها ولی
باید این دفعه یکی ادمینِ مُلّا آورم

نیست دیواری به کوتاهی دیوارت ولی
من برایت ای بداهه شعر والا آورم

هر کسی از من بخواهد تا که ادمینش کنم
در جوابش بنده تا روز ابد لا آورم

پس بفرما لطف و از روی شکایت هی نگو:
" تابلوی تعویض ادمین ها به بالا آورم"

قصد کردم یک گروه از دوستان ادمین کنم
بینشان نام یکی با لفظ الّا آورم

نام نلسون را نوشتم روی کاغذ البته
مانده را اول نوشتم تا سپس لا آورم

مشکل از ادمین نبوده مشکل از آموزش است
باید از تیم مونیخ گو آر دیولا آورم

داد این آقای پپ یک برگه تعویض را
می روم من تابلوی تعویض بالا آورم

از برای حفظ جمعی این چنین فرهیخته
پشت هم من آیه های قل هو لا آورم

یک سفر باید روم تا چین و بعد از گردشی
یک بغل ادمین من از آن سوی دنیا آورم

این وسط این یک قلم را ما فقط کم داشتیم!
جنس جور است و نیازی نیست" ولّا " آورم

ادمین چینی گارانتی دارد و کم مصرف است
پس اجازه هست همراهم 2،3 تا آورم؟

بحث بالا ها کشیده قصد دارم تا که من
ادمین مد نظر را صبح فردا آورم

باشه حالا چون نشد ادمین چینی لااقل
ادمین خوش تیپ و خوش هیکل وَ زیبا آورم




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

بسان ناله ی نی، سوختم غریبانه
" نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه"

و یادم آمد از آن عشوه های پنهانی
و بی قراری طبعم... بسان دیوانه

" خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد"
که من بسوزم و او رد شود ز ویرانه

نسیم می وزد و مثل یک رقیب قَدَر
به خنده ای بزند موی دلبرم شانه...

میان مشعل چشمت چه اتشی بر پاست
که بی نتیجه بماند فرار پروانه

قبول نیست تو ناعادلانه دل بردی
بیا دوباره بجنگیم مرد و مردانه

نگاه من به نگاهت گره چو خورد آن شب
روانه کرده و بُردیم سمت میخانه

" هنوز هم به نگاهت امید دارم من"
بس است ظلم دمادم به عبد، شاهانه!

ببین چگونه نوشتم که دوستت دارم
و "سین" نوشته شده با هزار دندانه

و خواب دیشبم احلی ز هر چه بیداری
من و دو لعل نگار و وصال جانانه...

"من و جدا شدن از کوی تو خدا نکند"
که نیست بهتر از آن بعد مرگ استانه

هنوز عاشق آن خنده های ناب تو ام
ظریف و کامل و بی التهاب و رندانه

رسیدن به تو سخت است آنقدر که مرا
شدست عین محال و شبیه افسانه

بهای ناز نگاهت به آسمان پر زد
به جان خرم ز تو نازی ، دلم چو بیعانه

روال مردم چشمت به فتنه انگیزی
و خال کنج لبت دلفریب و فتانه

و در فراق تو آنقدر ناله سر دادم
که آمده به تسلا ستون حنانه

به فکر باده فروشی فتاده ام آخر
ز صبر پر شد و سرریز گشته پیمانه

گرفته ام ز اطبا برای درد فراق
دوای حسرت و آه و فغان روزانه

"شمیم" وار رسیدن به کوی چشمانش...
عجب هوای لطیفی! رسیده ام خانه


********


چرا نگاه و کلامت به هم نمی ایند
شبیه دولت امید و قطع یارانه

پیام دوستی ام را بده به چشمانت
به این شماره پیامک به هر دو سامانه

و آرزوی من اینست دعوتم بکنی
به صرف نان و پنیری برای عصرانه




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

باران نمی بارد ولی چون پول دادم
باید همین امروز بارانی بپوشم

پخته است مغزم زیر نور داغ خورشید
بارانی ام را بهر بریانی بپوشم

خندیده اند همسایگان و هم رفیقان
پول داده ام ، باید که پنهانی بپوشم

مادر بگفتا گشته ام خوش تیپ و رعنا
بارانی ام را بهر جریانی بپوشم

لطفا کمی با فاصله از من برانید
باید همین را روز مهمانی بپوشم

باید بپوشی آن لباس خوشگلت را
من هم از آن هایی که می دانی بپوشم

تا گفتمش "همچون هلویی"، گفت باید
محصولی از تولیدی "رانی" بپوشم

تا کور گردد چشم استکبار، زین پس
باید درون خانه هم من لی بپوشم

حتی به تقلید همین سیمای ملی
شلوار احسان علی خانی بپوشم

پوشیدم اما با بسی اعمال جانکاه
من فکر می کردم به آسانی بپوشم

بارانی ام گرم است و من در فکر آنم
تا کاپشنی از نوع سمنانی بپوشم

باید ببینم انتظار دیگران چیست
بعد از کمی تحقیق میدانی بپوشم

بس بر لباسم گیر داده گشت ارشاد
گشتم مصمم تا که رادانی بپوشم

گفتا یکی از دوستان: من هم از این رو
می خواستم مثل خیابانی بپوشم

با هر قدم هی پرت می گردد به اطراف
شاید برای پرتو درمانی بپوشم

دیدی چه شد اوج گرانی ها خریدم
امروز باید وقت ارزانی بپوشم

گویند تُرکش بهتر است اما بدانید
من مایلم تا جنس ایرانی بپوشم

شاید هوا ابری شود باران ببارد
شاید نباید زود بارانی بپوشم

چون قافیه باشد"بپوشم" نه" بگویم"
باید که شعر بند تمبانی بپوشم

گر راست خواهی نم نمک احساس سرماست
رفتم که آن را بیت پایانی بپوشم



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

در کنار چون شمایی شعر گفتن نعمتی است
شعرتان ما را تماما باعث انگیزه است

من کجا و شعر گفتن پیش استادان خویش
شعر گفتن پیشتان بر چون منی جاییزه است

شعر استادان بنده هچو کوه و صخره هاست
شعر بنده البته چون ریگ و سنگِ ریزه است

من به شاگردی گزارم وقت در این همهمه
این سخن گوش مرا از دیرباز آویزه است

مثل یک کرسی شعر و عاشقی و زندگیست
شعرتان از شور و عشق و معرفت آمیزه است

شعرمن چون تکه نانی فاسد و بی خاصیت
شعرتان مانا چو محصولات استرلیزه است

شعر من مملو ز ناپاکی و غل و غش بود
بیت های نابتان بی غل و غش، پاکیزه است

شعرتان مانند بانویی وجیه و با وقار
شعرمن خام و سبک مانند یک دوشیزه است

شعرتان تهران و تبریز است و صد شهر مهم
شعر من اما به صد ارفاق شاید ایذه است




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

از بس تمام دور و برم درد می کند
آتش گرفته ام شررم درد می کند


در حسرت کبابی و داغ دل و جگر
قلبم کباب شد جگرم درد می کند

از بس به خاک خوردم و برخاستم دگر
زانو که جای خود کمرم درد میکند

من در هوای یار کمی بال و پر زدم
یک هفته است بال و پرم درد می کند

عمری سوار مرکب هجران شدم ولی
فهمیده ام که پای خرم درد می کند

رفتم خلیل گونه بت نفس بشکنم
دستم شکسته شد تبرم درد می کند!!

از بس که جمع توست تمام حواس من
هوش و حواس مختصرم درد میکند

بد نیست بال و پر زدنت در هوای یار
من هم پریده ام که سرم درد می کند

بسیار کرده ام سفر و پخته ام ولی
پاهای خسته از سفرم درد می کند

از بس که ذکر تو گفتم به این زبان
نای و زبانم و نفسم درد میکند

در راه انتظار ز سیلاب اشکها
مردم به چشمهای ترم درد میکند

دنبال یار گشته ز بس ذهن خسته ام
روح و روان در به درم درد می کند

از بس که داغها به دل من نشانده ای
این پاره پاره بیت,اثرم درد می کند

چشمش میان شهر پدر در می آورد
از بس نگاه میکند پدرم درد میکند

از بس که صرف توست تمام زمان من
هم ظهر و شام و هم سحرم درد می کند

آن قدر وعده داده دلم پای عشق تو
اما و شاید و اگرم درد می کند...

رفتی، نماندی و چون منکرم شدی
این عاشقی بی ثمرم درد می کند




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه