گروه ادبی بداهه

کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به گروه ادبی بداهه است.

استفاده از اشعار وبلاگ بدون ذکر منبع شرعاً حرام و قانوناً جرم می باشد.

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
گروه ادبی بداهه ... صفحه ما در اینستاگرام 0bedahe0 ... برای دریافت برنامه جلسات شعر، کلمه بداهه را به 50002460650 ارسال نمایید

۷۱ مطلب با موضوع «عاشقانه» ثبت شده است

شراب تلخ میخواهم ز جذابیت طعمش
چرا طبعم نمی یابد دگر لذت ز شیرینی؟


تمام آرزوی من همین باشد دم آخر
بیایی و به بالین من غمدیده بنشینی

بیا یک بار دیگر از نگاهت خرج کن بانو
که با داروی چشمانت به درد عشق تسکینی

کمی کنکور عاشق پیشگی سخت است اما نه
اگر تو عاشقم باشی قبولی هست تضمینی

من دیوانه را در بستر عشقت مداوا کن
روان درمانی ام کن تو ولی از نوع بالینی

تمام مردم این شهر بی رنگند در چشمم
برای طبع نقاشم تو تنها جسم رنگینی

از این احساس تو خالی ندارم خاطره حتی
برایم مانده از عشقت همان یک عکس تزیینی

چه دنیای پر از عشقی کنار دلبری چون تو
برای هر دعای من شبیه لفظ آمینی

اصول اعتقاد من به لبخند تو وابسته است
به ایمانم بیفزا ای دبیر ماهر دینی

چه زیبا سرکشی جانم چه زیباتر تو آرامی
زبان قاصر ز توصیفت خودت تفسیر تحسینی

به کفر زلف تو باید که ایمان آورم روزی
که برهان دارد ایمان، تو فراتر از براهینی

کنار تو و آرامش؟! چو استفهام انکاری
مرا بی تاب می سازی بسان شعر آئینی

تمام حاجتم این است روزی رو بروی تو
بلرزد دست پایت تا بریزد چای در سینی

من از آن خاک سرسخت کویر لوت می آیم
تو از خاک پر احساس زمین های ورامینی

چو شیرینم تو فرهادی، تو مجنونی منم لیلا
برایم تو شدی بیژن منم ویسُ تو رامینی




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید

  • گروه ادبی بداهه

دوست دارم تو را به ظاهر نه، قدر آن بوسه های پنهانی
دل سپردن نبود پیچیده دل به تو داده ام به آسانی

خنده هایت بهار شیرازو اخم هایت کویر کاشان است
ای نگاهت تبسم باران، شانه هایت پناه ویرانی...

زلفها را به باد دادی و غنچه کردی لبان قرمز را
شهرمان را بلا زده کردی راز طوفان سرخ تهرانی

در میان تمام مردم شهر از خود شیخ تا من مجنون
هر که با کفرت آشنا شده است، توبه ها کرده از مسلمانی

از میان تمام خاطره ها، ز ازل تا همین پریشانی
همه را باد با خودش برده به جز آن بوسه های پنهانی

نقش رویت گلیم تبریزی وَ نگاهت طلوع تابستان
هوش دار از فروغ چشم و رخت ، دیده ی یار ما نرنجانی

با چنین حسن بی نظیرت تو مایه حسرت زلیخایی
دست را می برند از حیرت پیش تو یوسفان کنعانی

با غضب میکنی نگاه چرا؟من اسیر توام حواست هست؟
رسم زندان نبوده است مگر رحم کردن به شخص زندانی؟

باز وارد شده است یک توده ابر بارانی از شمال غرب
باز هم رد شدی تو از گیلان؟ ای دلیل هوای بارانی

آن نسیمی که میوزد دیدی ، عین الطاف قدسیان باشد
آری ای جان فزای روح ، تو نیز واقعا همچو روح و ریحانی

من خرابم تو شهر آبادی، من اسیرم تو عین آزادی
از میان تمام سلسله ها،تو ز سامانیان، من اشکانی

چاره ایی نیست مثل مردم شهر چشم من می دود به دنبالت
چشم پوشیدن از تو ممکن نیست تو مگر خویش را بپوشانی

تو شدی ضرب در تمام زمان، جمع شد اشک شوق و چشمانم
حاصل ضرب تو شد آرامش، من شدم تابع پریشانی

شور و حال سما ز وسوسه ات، حسرت شعر های مولانا
می توانی به گوشه ی نظری، همه آفاق را برقصانی

وصف لبخند تو هزاران بیت، از نظامی و سعدی و حافظ
مثنوی نامه ای برای خودت، غزلت چون قصیده طولانی

اسمان فکر میکند خبری ست تو نبودی چه گرد و خاکی کرد
خبر روزنامه را خواندی؟ شهر تهران و پنج قربانی ... !!

اینطرف تر نگاه کن جانم، من کمی اینطرفترم اینجا
توکه دیدی مرا مکن حاشا، می شود چشم را نچرخانی

همه از چشم آسمان دیدند، من ولی شرح قصه می دانم
تا تو رفتی بهار تهران رفت ، شهر شد بی قرار و طوفانی




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید

  • گروه ادبی بداهه

بین موهای لخت و روسری ات مو که از روسری جلو بزند
هر خیابان به راه می افتد بلکه از دیگری جلو بزند

آن قدر خنده های تو زیباست سر قند لبان تو دعواست
تا نیفتد عقب، فروشنده، باید از مشتری جلو بزند

از پی ات می دوم گذر به گذر من شدم دیو تو شدی دلبر
کاش می شد شبیه آن قصه دیوی از دلبری جلو بزند

کار رزمندگان که معمولیست، دیده ام من پی دفاع از تو
به امید نگاه بی رنگی، سنگر از سنگری جلو بزند

ابرویت تیغ تیز خونریز و مژه هایت چو تیر زهرآگین
ای خدا بین که بهر کشتن من تیری از خنجری جلو بزند





برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید

  • گروه ادبی بداهه

لعنت به بغض نیمه شب مانده در گلو
لعنت به آنچه مرده درونم، به آرزو


لعنت که فکر او ز سرم کم نمی شود

رفته ولی تمام مرا کرده زیر و رو

خورشید در غروب نهانی که خواب بود
نوشیده است خون دلم را سبو سبو

بس کن پدر! چگونه گمان میکنی هنوز
در گوش من نصایح تو میرود فرو؟

پیری چقدر زودتر از من به سر رسید
لعنت به شانه ها که نگفتند مو به مو

دردا که دور گشتی و از من بریده ای
من هم بریده ام دگر از نام و آبرو

لعنت به درد هاى دلى که شکسته ماند
با یک ضمیر مفرد غائب شبیه "او"

لعنت به اشک جاری از روی گونه ها
لعنت به هق هق خفه زیر دو تا پتو

لعنت به هرچه خاطره که تلخ و تیره است
دعوا، جدل، گلایه و گاهی بگو مگو

غیر از صبوری از من عاشق چه دیده ای؟
اصلا قبول هرچه بخواهی، فقط بگو

لعنت به خوابهای پریشان، به قرص خواب
لعنت به فکر درهم و درگیر و تو به تو

لعنت به آسمان شب بى ستاره ها

اهل سکوت بوده کسى حین گفت و گو؟

لعنت به عطر جاری پیراهن تنت
یک شهر در پی ات شده مشغول جست و جو

لعنت به من، هرآنچه مرا عاشق تو کرد
وقت است بگذرم ز خودم، جام زهر کو؟

پیراهنی ست عشق تن هر که می رود
چون بند پاره کرد ندارد دگر رفو

باید به چهره اب زنم دیده وا کنم

تا هیچ کس از این همه مستی نبرده بو

لعنت به اشکها که قطار از پی قطار
لعنت به چشم قرمز ِ صبح علی طلو...

"
عینش " درون وزن نگنجید و حذف شد  
عین تمام خاطره ها بین های و هو

یادت به شر! که مِهر تو کانون فتنه بود
یادم به خییر! شادی من را دگر مجو

لعنت به فکرهای خیالی شاعری
کز شاخه های طبع نشسته است روی جو

 

افتاده ام درون گناه نکرده ایی
مانند اقتدا به نمازی که بی وضو...

 

 

برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • ۲ نظر
  • ۲۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۳:۰۹
  • گروه ادبی بداهه

از بسکه شیرین می شود هر جا که هستی
انگور ارزان می شود هر جا که هستی

شهد و شکر ،حلوای تر می ریزد آنجا
خرما فراوان می شود هر جا که هستی

تا من هوس کردم بچینم از لبانت
یک بوسه، باران می شود هر جا که هستی

یا نه ز بس دلخواهی و دلداده داری
پس بوسه باران می شود هر جا که هستی

از بسکه مجنون دور لیلایم زیاد است
فکرم پریشان می شود هر جا که هستی

یک روز گر بوسه ز لعل تو نگیرم
آن روز زندان می شود هرجا که هستی

گشتی تمام فکر و ذکر من تو بانو
هر کار آسان می شود هر جا که هستی

تا با تو ام خوابی به چشم من نباشد
هر شب چراغان می شود هرجا که هستی

در خاطرم تا یاد لبخند تو آید
طبعم غزلخوان می شود هر جا که هستی

وقتی نگاهم می کنی با گوشه ی چشم
آنجا گلستان می شود هر جا که هستی

عالم همه محو تماشای تو هستند
آیینه بندان می شود هر جا که هستی

وقتی که می خندی به من دور لبانت
انگار قندان می شود هر جا که هستی




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

این بغضها که نیمه ی شب ، آه می شود
عقلم ز عمق فاجعه آگاه می شود

آهی که در تمام تنم رخنه کرده است
با اشک های سرزده همراه می شود

اشکی که قطره قطره مرا ذوب می کند
هر دم قرین به ناله ی جانکاه می شود

آن ناله ای که دست دلم را عیان کند
تا نوبت تصوّر این ماه می شود

ماهی که در سیاهی شب می درخشد و
روشنگر نهایت هر راه می شود

راهی که پر ز سختی و رنج و ملامت است
جای سراب،
سر به سر از چاه می شود


چاهی که گرچه تنگ و عمیق است و پرخطر
لبریز از جماعت گمراه می شود

جمعیتی که شامل خرد و جوان و پیر
حتی وزیرجنگ و خود شاه می شود

شاهی که گفته راه فراری ز عشق نیست
عقلم نهیب زد، که "بالله می شود!"

یک خط اگر نویسم از آن جلوه ی رُخش
آن شاه بیت و این غزل هم ماه می شود

ای کاش حرف عقل به کرسی نشسته بود
این راه عاشقیست ،که گمراه می شود




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

تو با منی و دلت جای دیگری گیر است
و در نفس نفس من هوا چه دلگیر است

صدا صدای جدایی صدا صدای فراق
میان قلب من انگار زخم شمشیر است

بیا دوباره کنارم بیا و مرهم باش
نه آن زمان که بمیرم نه آن زمان دیر است

به نغمه های نگاه تو مبتلا شده ام
شراب نرگس مستت مثال اکسیر است

قبول کن که کنارت غمی ندارم من
گمان کنم که دلت از کنار من، سیر است

بگشته خیره نگاهت ولی چه بی معناست
شده حواس تو پرت دلی که درگیر است

اگر که صحبتی از عشق بین ما باشد
مگو که بحث ته ِ دیگ و بحث کفگیر است




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

و من سراغ لبت از انار می گیرم
و در هوای صدایت قرار می گیرم
سراغ عطر تو را از بهار می گیرم
به رقص آمده طبعم، سه تار می گیرم

چه کرده با منِ بیچاره دادخواهی من؟

خدا کند که انار دلت ترک نخورد
و جز بدست خدا، صبر تو محک نخورد
و زخم سینه ات از دوستان نمک نخورد
اگر به خانه ی تو راه قاصدک نخورد

که باخبر کندت از من و تباهی من؟

من از سکوت لبانت خوشم به لبخندی
تویی که مظهر زیبایی خداوندی
تو آبروی عسل، حبه حبه ی قندی
ولی عزیز دلم بی وفا شدی چندی

گناه چیست مرا غیر بی گناهی من؟

اگر تو قافیه باشی و غم ردیف شود
تمام قافیه ها پشت هم ردیف شود
و صبح آمدنت پا قدم ردیف شود
درون سفره ی من صد قلم ردیف شود

تمام حادثه ها می شود گواهی من

اگر کنار تو بودم دلم نمی لرزید
و وقت نامه نوشتن قلم نمی لرزید
به یک نگاه ، همه حاصلم نمی لرزید
نبود لحظه خلقت، گِلم نمی لرزید

شبیه بم شده آمار بی پناهی من

تویی که برق دو چشمت شکوفه های انار
تویی که یاد تو هرشب به خواب من تکرار
تویی که ناز و ادایت به دل شده انبار
ترحمـی بنما و مده مرا آزار

نخواه کج بشود راه سربراهی من

کمی سکوت نوشت و چو ساخت قافیه را
رسیدی و دل سرگشته باخت قافیه را
ولی به سرخی لبها نباخت قافیه را
درون سینه غمی بود و تاخت قافیه را

امان ز عاجزی شعر و عذرخواهی من

به تار زلف سیاهت نواخت قافیه را
و یاد لحظه وصلت گداخت قافیه را
و جز به شوق نگاهت، نساخت قافیه را
شناخت هر که تو را پس شناخت قافیه را

به عاقبت تویی منزل بر این دو راهی من

در آسمان نگاهم ستاره ای کافی ست
برای مؤمن عشقت اشاره ای کافی ست
که گفته است تو را یادواره ای کافی ست؟
و رهن کامل قلب اجاره ای کافی ست

که قلب بی تو شود طبل رو سیاهی من

دلم به سادگی اش گشت مبتلا و سپس
نمود حال من این راز، برملا و سپس
یکی میانه ی میدان زد این صلا و سپس
تمام قد دهمش پاسخ بلی و سپس

نوشته "عشق" کسی روی برگ کاهی من


دلیل روشنی دل تویی مه ماهان
دعا به وصل تو دارم به هر سحرگاهان
بترسد این دل عاشق ز چشم بد خواهان
ز شرم بوده اگر رخ نموده است پنهان

که "بهمن" تو نگون کرد " تخت شاهی" من




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

مغز و قلم و حرف و سخن یخ زده امروز
حبس است نفس بس که دهن یخ زده امروز

لرزان شده این قلب ز سرمای هوایش
این قافیه ی شعر خفن یخ زده امروز

از وزن نگویید که شرمنده ترینم
آن فِعل و فَعَلتُ ، فَعَلَن یخ زده امروز

عاشق که شود سرد نگارش رود از دست
گُل گشته فراری چو چمن یخ زده امروز

دل بس نگران از پی آهوی در و دشت
سرد است هوا دشت و دمن یخ زده امروز

گرمای حضور تو مرا عین نیاز است
از بس همه جای دل من یخ زده امروز

ای یار مرا تنگ در آغوش خودت گیر
بی تو همه اعضای بدن یخ زده امروز

جز " ما " شدن امروز نباشد ره دیگر
این واژه " تو" واژه " من " یخ زده امروز

می خواستم امروز به سمت تو بیایم
اما چه کنم ریل و ترن یخ زده امروز

برگردن من نیست اگر یخ زده ایران
پاریس . دوسلدورف و وین یخ زده امروز

گر یخ زده عالَم ، اشکال در این است
گرمای بخاری پکن یخ زده امروز

باکم ز اجل نیست ولی کاش نیاید
سنگ لحد و قبر و کفن یخ زده امروز




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

تا اطّلاع ثانوی تعطیل کردم
از تو سرودن، شعرهای عاشقانه

با این همه عشقی که من خرج تو کردم
هیهات! فکر رفتنی تو، بی بهانه

از بخت و اقبالم ننالم ، نا ندارم
تا رو کنم با من چه ها کرد این زمانه

اصلا بیا! باشد! تویی علامه ی دهر!
من هم اسیرت با نگاهی جاهلانه

من لحظه لحظه دل به فتوای تو دادم
تو دم به دم دستور حکم ظالمانه!!

گاهی تلنگر میزند قلبم به عقلم :
" حیف از تو! حیف از این فضای شاعرانه"

ناممکن و سخت است بودن زیر یک سقف
با این ادا اطوارهای بچه گانه

بر جای جای دفتر شعرم تو هستی
ترجیع بند و مثنوی، قطعه، ترانه!

حالا من و یاد آوری خاطراتت
حالا تو داری میروی، ناباورانه-

اشکم شده جاری و قلبم بیقرارت
احساسم از آبی شده نیلوفرانه

این با تو بودن داده کم کم کار دستم
طبعم شده لبریزِ احساس زنانه

قهرم ولی جدی نگیر و مثل سابق
احوال پرسی کن صمیمی، بی بهانه

من مطمئنم بعد آن عصرانه تلخ
هی می کشد آتش به قلب تو زبانه...

باشد خیالت تخت هر چیزی که گفتی
تا آخرم عمرم بماند محرمانه

لک زد دلم یک لحظه چون آمد به یادش
آن خنده های قاه قاه جاودانه

یادت می آید توی جنگل های گیلان...؟!
با هم وَ شعر "باز باران با ترانه..."؟!

میخواستم طردت کنم، بی مهر باشم
این شعر اما شد دوباره عاشقانه!




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه