گروه ادبی بداهه

کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به گروه ادبی بداهه است.

استفاده از اشعار وبلاگ بدون ذکر منبع شرعاً حرام و قانوناً جرم می باشد.

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
گروه ادبی بداهه ... صفحه ما در اینستاگرام 0bedahe0 ... برای دریافت برنامه جلسات شعر، کلمه بداهه را به 50002460650 ارسال نمایید

۷۱ مطلب با موضوع «عاشقانه» ثبت شده است

هر وقت که از شهر دلت مست گرفتند
هر وقت بلند امدی و پست گرفتند
مردم همگی حال تو را دست گرفتند

در نقشه فقط سمت تو بن بست گرفتند.

لبخند بزن وضع کسی بهتر از این نیست

هرروز اگر رد شد و شب آمد باز
هر شااام درست وقت انجام نماز
گر در دلت افتاد کمی سوز و گداز
رو کن به خدای قادر بنده نواز

هر دل که به الله رسد، زار و غمین نیست

ده روز ه جهان گر نشود بر کامت
یا هییییچ کسی گر نکند آرامت
هش باش و نترس بیخود از فرجامت
باصبر ، تمام اهل عالم، رامت!

تا بوده چنین بوده و تا هست چنین.....نیست!

هر وقت غمت شد غم اغیار به اجبار
لبخند زدی بر در و دیوار به اجبار
تا درک کنی قصه ی تکرار به اجبار
کوتاه شد ار دست تو از یار به اجبار

خوش باش که اوضاع ابد الدهر همین نیست

گر کل طبیب ها جوابت کردند
روبه صفتان، خانه خرابت کردند
لبخند شدی، نقش ه بر آبت کردند
نا حق همه ی عمر عذابت کردند

رو کن به سما، جای دلت روی زمین نیست

هر وقت دویدی و به دیدن نرسیدی
هر وقت رسیدی و به چیدن نرسیدی
گر بال گشودی به پریدن نرسیدی
هرگز به گذرگاه رهیدن نرسیدی

اصرار نکن بخت که همراه و قرین نیست

دل از کفت ار رفت به چشم سیهی
با غیر سیه چشم، نکردی نگهی
پرهیز نمودی اگر از هر گنهی
بی شک به تمام ماورا، پادِشهی

این نیز به جز با مدد از صاحب دین نیست

گاهی بنشین و فارغ از دنیا باش
از اهل زمین دل بکن و با ما باش
دلتنگ نشو سنگ نشو دریا باش
دلخوش به وصال و عالم رویا باش

خاموش!!که چون صبر به قلب تو نگین نیست

اکنون تو بمان کنار این چندین پند
با عشق عمل نما به اینها، هرچند-
در عمق وجود خود نباشی خرسند،
زیرا که به قدرت خدایی، سوگند

آرامشت از هیچ طریقی به جز این نیست!!!




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

شال گردن های رنگی دور گردن داری و
چــادری با فــرم اعرابی تو بر تن داری و
گاه و بی گاهی نگاهی باز بر من داری و
زیر چادر گیسوانی مثل خرمن داری و
گیره های ریز بر سر همچو گلشن داری و
تا که فهمیدی منم باز عزم رفتن داری و
بهر وصلش ای دلا دستی به جوشن داری و

هر چه خوبان جهان دارند حتما داری و
بلبل سرگشته ام ، گلزار من آخر تویی

من که حتی راضیم با تک نگاهی، لج نکن
ای به قربانت شود جانم الهی، لج نکن
شک ندارم من که خیلی سر براهی، لج نکن
گر برای من نخواهی روسیاهی، لج نکن
گشته نورانی دلم آخر تو ماهی، لج نکن
مهربانانه نگاهم کن تو گاهی، لج نکن
جز محبت من نکردم اشتباهی، لج نکن

گر قصور از من بُود صد عذرخواهی، لج نکن
دل نبستم جز به تو ، دلدار من آخر تویی

تا که دیدم روی تو دل ناگهان جوگیر شد
با سپاهی از نگاه چشم تو تسخیر شد
دست بر دامان من با عالَمی درگیر شد
حال مجنون از پی لیلای خود تفسیر شد
چشمم از دیدار هر پروانه رویی سیر شد
وصل تو بر دفتر تقدیر من تصویر شد
ناز لبخندت که دل با دیدن آن، شیر شد

زلف پر پیچت ببین بر پای دل زنجیر شد
آنکه سنگ انداخته در کار من آخر تویی

بی سبب از من تو دوری می کنی ای باوفا
من که می دانم چه در فکر تو باشد در خفا
شهره ای بین همه ، بر عفت و حجب و حیا
این همه با چون منی شیدا، جفا نَبود روا
سر به زیری شیوه ام بوده ولیکن بی هوا
دل ربود از من وقار محکم شخص شما
روز و شب در خلوتم برداشتم دست دعا

تا تو در اقبال من باشی ، نگار دلربا
من بگردم؛ نقطه پرگار من آخر تویی

بی محلی می کنی با من به انواع جدید
قلب من تنها به عشق روی ماهت می تپید
فکر هجران تو ای یارا نفس ها را برید
شیوه ی عاشق کشی از دست تو آمد پدید
عاقبت با این غرور خود مرا هم می کشید
آن چنان مغرور گشتی ، هر که وصفت را شنید
شکر حق کرده که از نزدیک رویت را ندید

از دل عاشق ترین من چنین آوا رسید
تک دلیل خلقت اشعار من آخر تویی

تو نمی دانی که عمرم بر چه منوالی گذشت
در فراق و هجر تو ،هر روز چون سالی گذشت
آن جوانی های شور انگیز و جنجالی گذشت
نیمه ی پر در کنار نیمه ی خالی گذشت
باز خوشحالم که عمر تو به خوشحالی گذشت
عمر با تقویم رفت و بخت با فالی گذشت
ارتباط ما به میل حضرتعالی گذشت

دوره ی بیماری عشقت به هر حالی گذشت
مرهمی بر این دل افگار من آخر تویی

تا ابد مهرت نخواهد رفت بیرون از سرم
داستانهای فراق و عاشقی را از برم
در جوابم لب فرو بستی و رفتی ، لاجرم
گوشه ای کز کردم و سر در گریبان می برم
همچنان در فکر وصل تو ز راهی دیگرم
دست بر دامان حق نذر تو کردم در حرم
تا تو باشی محرم و یار دل و همسنگرم

ناز کن ، ناز تو را من تا قیامت میخرم
بی تو مسکینم، ندار و دار من آخر تویی




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

از چشم های مشکی ات خورشید سوزان تر نبود
مانند روی چون مه ات در ابر پنهان تر نبود

مجنون که طی شد عمر او، با حسرت و آوارگی
در وادی دلدادگی ، از من پریشان تر نبود

خانه خرابم کرده ای ، ای دلبر شیرین سخن
گشتم تمام شهر را زین خانه ویران تر نبود

کفر نگاهت در عدم می کشت دل را دم به دم
سلمان که مجنون شد ز غم از من مسلمان تر نبود

پابند عشقت مانده ام ، با اینکه حوری و پری
در هیچ شهری در جهان، زین جا فراوان تر نبود

هر ماه و سالم اشک و غم ، هر روز بوده بیش و کم
دیدم ولیکن مثل من چشمان باران تر نبود

مستان ه مست از باده را دیدم پریشان تر شدم
ما بین آنها کس ولی از بنده حیران تر نبود

ماتم فراوان آمده بر جان عاشق پیشه ها
از من ولی هیچ عاشقی، گریان و نالان تر نبود

در سینه اش غم کاشته دستی بر آتش داشته
شعر از لبت برداشته کز شعر ازران تر نبود

معشوق رویا رو بگو ، با دل نگردد روبرو
کافیست ما را یک نگه، زین شیوه آسان تر نبود!

افتاده عشقی پاره تن حتی نبودش یک کفن
فریاد زد خونین بدن از عشق بی جان تر نبود

هرچند شد مست سبو دل را گره زد مو به مو
چشمان بی توفیق او از هجر یک آن تر نبود

در سینه ات آتشفشان، سوزانده مهرت بی امان،
مارا، که گویی درجهان، از عشق، شیطان تر نبود

ای یار من، دلدار من، ای جانِ جانِ جانِ من ...
"بستان گرو دستار من" ، از من بیابان تر نبود ...

جامه دریدم تا تو را دیدم به چشمان دلم
از من کسی در وادی احساس عریان تر نبود

باید گریبانش درید، از حدقه بیرونش کشید
چشمی که رویت را ندید ، وَز داغ هجران، تر نبود

زاهد چو بیند روی تو انکار یزدان میکند
از من میان عاشقان بی دین و ایمان تر نبود




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

رحمی بکن،حالی بده ای خانمانم سوخته...
ای شاهد شیدای چشمان به راهت دوخته

ای دلبر شیرین دهن ای نازنین دلدار من
ای آتش عشقت به جان آسمان افروخته...

«ای نازنین ناز آفرین» خورشید یکتای زمین
ای آنکه خورشید از رخت تابندگی آموخته...

هستی من از هست تو می هم سراپا مست تو
درب سرایت حاتم طائی به حاجت کوفته

مشتاق دیدارت شدم با جان خریدارت شدم
ای آنکه دل از چشم تو سرمایه ها اندوخته

حرفی بزن چیزی بگو جان را به لب آورده ای
«ای شاهد شیدای چشمانم به راهت دوخته»

این جان و این فرمان تو ای جان فدای جان تو
دل خانه را از شوق تو هر دم به مژگان روفته




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

نه تو شبیه هیچ کس دیگری نه من-
-حق دارم انتخاب کنم مثل دیگران

حاضر نمی شوم شب آرام ماه را
تقدیم افتاب کنم مثل دیگران

مرگا به من اگر که تو را لحظه ای فقط
کمتر ز جان، خطاب کنم مثل دیگران

"من تشنه ی وصال تو ام" جمله بدی است
گر رو سوی سراب کنم مثل دیگران

در بند چشم های تو چیزی نمی دهند
تا من هم اعتصاب کنم مثل دیگران

چشمان سبز رنگ تو اصحاب فتنه اند
می ترسم انقلاب کنم مثل دیگران

تا یاورم تویی به خدا این جسارت است
روی خودم حساب کنم مثل دیگران



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

این حقیقت ، تلخ کرده خواب شیرین مرا
آنکه دل بستم به او ، دلبند شخص دیگریست

دلبرم با "دوستت دارم" مرا مبهوت ساخت
مال من وقتی نباشد او، عجب بازیگریست

چشم هم را خوب میفهمیم اما بی کلام
گویش من فارسی و گویش او آذریست!

آن اوایل بی محلی های او بسیار بود
گوییا دیدش به من، نوعی نگاه خواهریست!

تازگیها مهربان تر گشته با من، چند بار
بوسه بر دستم زده ، والله مرد محشریست

ما جوانی هم اگر کردیم باکی نیست ، چون
"در جوانی پاک بودن شیوه ی پیغمبریست"

ند و حلوا و شکر هر قدر هم شیرین ، ولی
طعم لبهایش برایم لذت شیرین تریست

نه ! خرافی نیستم اما یقین دارم که او
دلفریب است و مداوم در پی افسونگریست

ادعای دین و ایمانم فلک را کر نمود
این مسلمانی کنار عشق ایشان، کافریست

باز هم بازیچه ام در دست این دل ، صد امان
بارها بشکسته عهدش را که بار آخریست

هر چه گویم با دلم این لقمه بهر تو نبود
باز راه خود رود ، ساده دلِ خوش باوریست

تا به اینجا شعر را آورده ای، صد آفرین!
حال دیگر نوبت ابیات فرد دیگریست

آنکه گشتی عاشقش، همچون تو، صدها داشته
کار او هردم خیانت، شغل او اغواگریست

او نه از عشق تو زرد و لاغر و مجنون شده
مصرف تریاک و غیره، علت این لاغریست

چون تو را آلوده کرد، از روی تو رد می شود
نقش زن در عالم او، همچو نقش پادری است

شاید او کمبود دارد از محبت ای عزیز
یا که خواهر مرده است و درد او بی مادریست




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

پرم از شعر و دلم حال تغزل دارد
به گل و سبزه و گلزار تمایل دارد

بی جهت نیست که لبریزز احساس شدم
شاخه یاد قشنگت به دلم گل دارد

اوج پاییز و دلم حال و هوایش چون عید
بهر تدفین غمش، باغ گلایل دارد

پی آن ناز نگاهت شده دل دریایی
باز عقل آمده و عزم تقابل دارد

گل روی مهت ای ناز چه رازی دارد
که دلم در تپش و حال تزلزل دارد ؟

دلم انگار که باغی شده چون باغ بهشت
دست من نیست به یاد تو تخیل دارد

در سرم نیست به جز یاد تو و خاطر تو
خاطرم تا سر گیسوی شما پل دارد

بی تو این عاشقتان نیمه و نا فرجام است
با تو اما عجب او میل تکامل دارد

عشق امیخته با بوی گل و سبزه و خاک
سوسن و نرگس و رز 'نغمه بلبل دارد

دل دیوانه و عشق تو و این شور وصال
همه حاضر چه نیازی به تفأل دارد؟

شوق احساس قشنگ و دل دیوانه ی مست
پرده برداشته شد با تو تبادل دارد

تو که با هیچ کسی قهوه نخوردی دیروز
عاسق اینجاست که احساس تغافل دارد

رو به قبله سر سجاده و تسبیح به دست
غزل و قافیه و وزن و تأمل دارد

روز دیوانه و شب مرجع و علامه شهر
چقدر حال دل زار تعادل دارد!

لطفا از معرض دیده همگان دور بمان
روسری بسته ای اما گره ای شل دارد

به چه نحوی به سر زلف تو باید فهماند
دل بیچاره ی من قصد تعامل دارد؟!!

چشمهایت صنما مثل خودت شیرازی ست
چون که در پلک زدن نیز تعلل دارد

یکدم اینجا سخنی شد ز وصال محبوب
تو برو ای که دلت راه تنزل دارد !!!

نشود از قبل فاز چراغی روشن
مگر ان فاز که هم دستی با نول دارد.

همه که عاشق وارسته نباید باشند
همچو من , عشق بسی عاشق بنجل دارد

نشود فاصله ها کم به یکی بیت و غزل
بهر این بیت دلم دست توکل دارد

عشق اما نبود نام برای هر چیز
عشق چیز دگرست' فاز و نول و خل دارد..؟

نوری از پرتو حسنت به رخ شبنم بود
چو نشیند به گلی روح تجمل دارد

بوی باران و گل یاس ونوای دلدار
زیر و رو کزده مرا قصد تحول دارد




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

یک عکس دزدکی ، یک عطر ماندنی
اعصاب خط خطی ، لعنت به خاطره !

آخر چرا خدا ، کرده مرا نصیب
اینگونه قسمتی ؟ لعنت به خاطره !

در این زمانه ، دل، باید به کس نبست
کو درس عبرتی ؟ لعنت به خاطره !

آن روزها گذشت، دیگر چه فایده،
از آه و حسرتی ؟؟؟ لعنت به خاطره !

در خواب هر شبم ، تکرار می شود
آن مرد غیرتی ! ، لعنت به خاطره !

گرمای دست او، یک حسِّ تا ابد
لمس محبتی، لعنت به خاطره!

آوای یک صدا، تنها صدای او!
حس مسرّتی، لعنت به خاطره!

رویای نیمه شب، بالش ز اشک خیس
یک بغض لعنتی، لعنت به خاطره!

یک زخم کهنه و، یک داغِ جان گداز
یک حس غربتی.... لعنت به خاطره!

شعری که میشود، تصویر درد من
با هر روایتی، لعنت به خاطره

یادم نمی رود، روزی که دیدمش
با خواهر کتی، لعنت به خاطره

ریلیشن مرا ، با تو بهم زدند
لیلای غربتی لعنت به خاطره

با پنجه ایی سفید با ناخنی بلند
با لاک صورتی .. لعنت به خاطره

من سوژه ی ترور ارام بی خبر
تو بمب ساعتی ...لعنت به خاطره

سخت است عاشقی سخت است بی دلی
اما به راحتی ...لعنت به خاطره

وقت مرا گرفت ایام عاشقی
معشوق پاپتی ... لعنت به خاطره

وصل من و شما تنها به نامه بود
ای عشق پاکتی ... لعنت به خاطره

حتی چراغ برق، از روزگار قبل
دارد حکایتی، لعنت به خاطره

چایی تلخ تلخ ، چایی داغ داغ
اعصاب خط خطی ، لعنت به خاطره !



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

بسان ناله ی نی، سوختم غریبانه
" نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه"

و یادم آمد از آن عشوه های پنهانی
و بی قراری طبعم... بسان دیوانه

" خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد"
که من بسوزم و او رد شود ز ویرانه

نسیم می وزد و مثل یک رقیب قَدَر
به خنده ای بزند موی دلبرم شانه...

میان مشعل چشمت چه اتشی بر پاست
که بی نتیجه بماند فرار پروانه

قبول نیست تو ناعادلانه دل بردی
بیا دوباره بجنگیم مرد و مردانه

نگاه من به نگاهت گره چو خورد آن شب
روانه کرده و بُردیم سمت میخانه

" هنوز هم به نگاهت امید دارم من"
بس است ظلم دمادم به عبد، شاهانه!

ببین چگونه نوشتم که دوستت دارم
و "سین" نوشته شده با هزار دندانه

و خواب دیشبم احلی ز هر چه بیداری
من و دو لعل نگار و وصال جانانه...

"من و جدا شدن از کوی تو خدا نکند"
که نیست بهتر از آن بعد مرگ استانه

هنوز عاشق آن خنده های ناب تو ام
ظریف و کامل و بی التهاب و رندانه

رسیدن به تو سخت است آنقدر که مرا
شدست عین محال و شبیه افسانه

بهای ناز نگاهت به آسمان پر زد
به جان خرم ز تو نازی ، دلم چو بیعانه

روال مردم چشمت به فتنه انگیزی
و خال کنج لبت دلفریب و فتانه

و در فراق تو آنقدر ناله سر دادم
که آمده به تسلا ستون حنانه

به فکر باده فروشی فتاده ام آخر
ز صبر پر شد و سرریز گشته پیمانه

گرفته ام ز اطبا برای درد فراق
دوای حسرت و آه و فغان روزانه

"شمیم" وار رسیدن به کوی چشمانش...
عجب هوای لطیفی! رسیده ام خانه


********


چرا نگاه و کلامت به هم نمی ایند
شبیه دولت امید و قطع یارانه

پیام دوستی ام را بده به چشمانت
به این شماره پیامک به هر دو سامانه

و آرزوی من اینست دعوتم بکنی
به صرف نان و پنیری برای عصرانه




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

دام عشقت پهن شد در پیش پا، بالای سر
آسمان بوی تو را دارد، دلا! این المفر

عاقبت یک شب به آغوش تو مهمان میشوم
پس چرا امروز و فردا,شایدو اما اگر؟

گرچه در آیین مه رویان جفا جایز بود
صد جفا بنما و لی از دل شکستن کن حذر

در مصافم با دو چشمانت سپر انداختم
من سپاهی سست اما لشگر چشمت قدر

موسی ام دنبال اتش تا کنارت امدم
کی تجلی می کند چشمان ماهت در شجر

بستی ار از روی حکمت راهها بر روی من
باز کن آغوش رحمت را که ماندم پشت در

من ندارم قیمتی در پیش چشمانت ولی
یک نگاهی سوی من انداز و این دل را بخر

ما غریبانیم در عالم که بی تاب تو ایم
تو به پاس آشنایی آبرومان را نبر

آن نسیمی کز سر کوی تو می آید خوش است
مشک و عنبر کی کند در جان عشاقت اثر

مردمان چشمهایت طعنه بر شب میزند
در جوار آن سیاهی خانه ای دارد سحر

جمع عشاقت پریشان تر ز زلفت گشته است
شانه ای برگیر و جمعی ساز از ذوق و هنر

منزل لیلا رهش پرپیچ و خم باشد ولی
دل به دریا میزنم باکی ندارم از خطر

گوهر عشقت به دریای بلا خوابیده است
آنکه دارد بیم گوهر را نمی آرد به بر

ما مس دلهایمان از دوری ات زنگار زد
وقت اکسیر است، این دلها مبدل کن به زر

تلخ کردی روزگارم بس که زهرم داده ای
ناز لبخندت.بخند و قسمتم بنما شکر

قلب من از غیر تو پر گشت و شد بتخانه ای
ای خلیل بت شکن باز آی و بالا بر تبر

عشق همچون بازی الاکلنگ کودکی است
مینشینم بر زمین تا یار من آید زبر



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه