گروه ادبی بداهه

کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به گروه ادبی بداهه است.

استفاده از اشعار وبلاگ بدون ذکر منبع شرعاً حرام و قانوناً جرم می باشد.

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
گروه ادبی بداهه ... صفحه ما در اینستاگرام 0bedahe0 ... برای دریافت برنامه جلسات شعر، کلمه بداهه را به 50002460650 ارسال نمایید

۷۱ مطلب با موضوع «عاشقانه» ثبت شده است

ساعـــت گـــذاشتــیم قــــرار عــروجـــمان
یک لحظه مانده بود که ساعت خراب شد

انگار روزگار نمی خواست " ما" شویم
وصلش برای من به حقیقت سراب شد

دیشب که استخاره زدم بهر کار خیر
گفتا نکن که مزد صوابت عذاب شد

تاب و توان هجر نگارم نداشتم
آه ای فلک! تمام خیالم بر آب شد

آب روان دیده من زد شرر به جان
آتش گرفتم و کلماتم شراب شد

من را چه حاجت است به مشاطه های شهر
مویم ز هجر تو به سفیدی خضاب شد

دنیا مقابل دل چشم انتظار من
هی تیره گشت تا که به رنگ غراب شد

از دست دادن تو، سپس خنده ی رقیب
عالم دوبار روی سر من خراب شد

حتی مسیر ساده و هموار و مستقیم
وقتی به من رسید پر از پیچ و تاب شد

حتی گدای بی سرو پای محلمان
دور و بر تو گشته و عالیجناب شد

این بوی سوختن ز کجا می رسد؟ نترس...
شاید دل من است که آخر کباب شد

آن آتشی که زد غم عشقت به جان من
این اشکهای دیده گمانم گلاب شد




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

جای تعجب نیست گر طبعم به راه است
آغوش تنگت با غزل هم خانواده ست

وقتی که لب وا می کنی می پاشم از هم
انگار لعلت با گسل هم خانواده است

من انتظار مرگ دارم بی تو هر روز
وقتی جدایی با اجل هم خانواده است

ما و وصال تو !!؟ چه رویایی!! ولی شکر
هجر تو با ما لا اقل هم خانواده است

هم تا ابد نام تو بر پیشانی ماست
هم داغ با ما از ازل هم خانواده است

گویا عسل را ریختی در کاسه ی شیر
چشم تو با شیر و عسل هم خانواده است

مشرک شدن را دوست دارم نازنینم
وقتی که زلفت با هبل هم خانواده است

من راحتم با چشم هایت، پس دل من
با مردمان این محل هم خانواده است




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

هم طبیب منی و هم سبب بیداری
هم دوا میدهی هم خنجر خود می کاری

کاش در خواب رود ساعت عمرم که دگر
خسته از بودنم, از این نفس اجباری

خواستم شمع شب تار خودم باشی و لیک
ماه تابنده ی هر برزن و هر بازاری

عشق میخواست مرا با تو هماهنگ کند
تو ولی از من و این مساله ها بیزاری

روزها فکرو خیالت خوره ی جان من و
گله ای نیست از این شیوه ی خود آزاری

دوستت دارم و تا اخر دنیا... لطفا
می شود دست از این خاطره ها برداری؟

عاشقان حلقه به دورت زده اند میدانم
که مردد شده ای سخت در این بسیاری

روزها با تو و رویای تو می خوابیدم
غافل از اخر این قصه و شب بیداری

داده ها از غم عشق تو حکایت می کرد
متنفر شدم از جامعه ی اماری

در دمم عاقبت کار مرا روشن کن
سخت دلگیرم از این بازدم تکراری

با بریدن ز همه نیم نگاهی به خدا
زخم هم عشق و غزل گرچه تألم داری



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

چند روزی طبع من بس شور و شیرین می زند
پرسه ها در بین احوالات دیرین می زند


ظاهرا با من سر ناسازگاری دارد او
ساز عشقم را چرا این بار غمگین می زند


چند سالی ترک عشق و عاشقی بنمودم و
شاعرانه حرف از فرهاد و شیرین میزند


از قضا خوابی برایم دیده است و زین جهت
سر به تعبیرات خواب ابن سیرین می زند


آنکه ابروی کمندش باعث کفرم شده
دائما حرف از مرام و دین و آیین می زند


تیر غمزه از یسار و زهر خنده از یمین
گاه با ان می گدازد گاه با این می زند


قصد کرده با دلم بازی کند اما چه سود
نان درون کاسه ای از هجر خونین می زند


زیر باران، رو به مسجد ، کودکی وقت دعا
ناشیانه سنگ را بر مزغ امین می زند


گاه گاهی صید دامت گشته ام ای نازنین
پنجه هایت طعنه بر چنگال شاهین می زند




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

احساس گفته اند که همسنگ واژه هاست
شاعر به شعر خویش ولی منگ واژه هاست


ابری است آسمان دل بی قرار من
کاغذ بیاورید دلم تنگ واژه هاست

رنگ همیشگیِ غزلهای بی کسی
آبیِ آسمانیِ همرنگِ واژه هاست

از واژه های ساده تری استفاده کن
وقتی گلوی عشق تو در چنگ واژه هاست

حالا که شعر آمد و جاری شد از دلم
مثل همیشه آب، دل سنگِ واژه هاست

هر چند عاشقاته دلم می زند ولی
سازم همیشه کوک به آهنگ واژه هاست


حرمت شکن نبوده دلم پای عاشقی

وقتی سکوت بهتر ازاین ننگ واژه هاست


شاید هزار بیت به ذهنم رسید حیف
شاعر همیشه پای دلش لنگ واژه هاست

وقتی که باز، مدرسه ها باز می شود
شاعر دوباره منتظر زنگ واژه هاست

مجموع حرفهای دلم پای هر غزل
تلخیص عاشقانه فرهنگ واژه هاست

دائم شکست میخورد از قافیه، دلم
هر بیت معرکه است، پر از جنگ واژه هاست

تاثیر مستقیم شبیخون چشم تو ست
سربازهای کشته که در هنگ واژه هاست

هر چند واژه ها همه دربند شاعر است
شاعر اسیر حقه و نیرنگ واژه هاست

افراسیاب دهر چه لج کرده با دلم
شعرم اسیر پنجه ارژنگ واژه هاست

وقتی که بغض راه گلو را گرفته است
طبعم عجیب واله و دلتنگ واژه هاست



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

من همانم که به یک اخم تو هم دلشادم
در پی خنده ی شیرین تو من فرهادم

ای که لبخند تو طوفان غزلهای من است
خنده ای کن که دوباره بدهی بر بادم


بیستون جای خودش,در ره دلدادگیم
تیشه ی عشق زنم بر همه ی بنیادم

عشق تو ساخت مرا، گرچه که ویران کرده
سرو سامان من و مملکت آبادم

نه به لبهای اناری ، نه به ابروی کمان
من به یک غمزه ی چشمان شما دل دادم

دل و دینم همه تسخیر تو و یک نگهت
"من از آن روز که در بند توام آزادم"

تو همانى که نگاهت به دلم بنشسته
خاطرت جمع که پا را به تله بنهادم

مست گردیدم و از عشق وضو ساخته ام
با همان حالت مستی به نماز اِستادم

سجده و حمد و رکوعم همگی یاد تو شد
من ز قد قامت رعنای تو در فریادم

زیر باران غمت چتر نگیرم هرگز
این غم توست که هر لحظه کند دلشادم

لحظه ای غفلتم از یاد تو ممکن نشود
من خلف هستم و مجنون بُود از اجدادم

به هوای گل لبخند تو بوده است فقط
سر خود پای قدمهای تو گر بنهادم

حاضرم نذر قدمهای تو باشم همه عمر
چو شدم رهرو عشقت، تو برس بر دادم

باز گرما زده عشق تو گشته است دلم
من همان عاشق دلخسته , همان مردادم

بی اجازه زده ام پر به هوایت یک عمر
به غنیمت ببر این قلب چونان پهبادم

با دمت زنده کنی قلب مرا فرقی نیست
بازدم هو بزنی یا بزنی در ها ، دم

کفر زلف تو مسلمان شدن از یادم برد
ای سر زلف تو تنها سبب الحادم

حکم تیرم بدهی یا که به زندان فکنی
عاشقت هستم و خرسند از این بیدادم

روز اول که دچار تب و تابت گشتم
گفتم این را به خودم هرچه که بادا بادم

تا که با تیغ نگاهت سر دل را بزنی
میکشم منت شمشیر تو ای جلادم

آرزویم همه این است که هنگام وفات
پای چشمان قشنگ تو شود میعادم

وقت لبخند تو گلبرگ شقایق گردد
قلب بی مهر و دل سخت تر از فولادم

دوست دارم که اگر قصه عشقی دارم
پای این قصه، تو حوا شوی و من آدم

زندگی بی تو همان به که نباشد,ای کاش
لااقل مرگ در آن لحظه کند امدادم

«در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن»
فکر یک بوسه از آن لعل لبش شد زادم

روزی ار با نگهت بهر شکارم آیی
مثل آهوی رمیده به کف صیادم

تو نه آنى که شود وصف تو را من گویم
چونکه وصفت نتوان، قافیه را وا دادم

تا گلاب دل من را تو بگیری باید
که بهاری بشوم منتظر خردادم




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

قبله من سوی چشمان سیاهت گشته و
گیسوانت هر مسلمان زاده را کافر کند

گیسویت بر باد دادی این طریق دلبری است
حال من را پیچ و تاب زلف تو بهتر کند

من به خال و زلف و ابروی تو ایمان داشتم
قلب تو ای کاش ایمان مرا باور کند

سهم من شد گرمی آغوش مهرآگین تو
گو رقیبم را رود یک چاره ی دیگر کند

جبرئیل قلب من، شان نزول چشم تو
آیه آورده که این گونه خدا محشر کند

باده و جام می و پیمانه ای در کار نیست
جام لبخندت برایم کار صد ساغر کند

قد و بالای تو دیوان هنرهای خداست
چشم هایم باید این منظومه را از بر کند

این صدای قلب من وقتی که می بینم تورا
گوش مردم های اهل سینه ام را کر کند!!!

سالها صوم و صلاه زاهد بیچاره را
آتش جادوی چشمان تو خاکستر کند


زلف کج ! انقدر خود را روی چشمانش نکش

تا کجا با شیطنتهای تو ابرو سر کند


برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

تا رسیده ست به گوشت که من آذری زبانم
شده تکه ی کلامت"سنی من باشوا دلانیم"

چونکه فهمیدی دلم پای دلت مانده، دویدی
لحظه ایی آهسته باش که "یانوندآ من دایانیم"

تو شدی سلطان قلبم که چه ساده دل ربودی
حالا منتظر نشستی که" تاپشیرام من آنانیم"

و همان روح و روانی که خدا دمیده در من
"تو اگر روی، نمیرم" این بزرگترین "یالانیم"

می دونم که باز دوباره ، حرف تو پر از دروغه
تو بگو دوسم میداری ، با کمال میل "اینانیم"

تو که لحظه ای برایم تره هم نمیکنی خرد
"اوزوی چوخ اوسته گورمه ائله سوز دئنه اینانیم"

تو که آذری زبانی،و منی که بچه "کرد"م
به زبان خود بگویم،که "قضات وی گیانیم"

همه ی شهر که فهمید، اما باورم نکردی
عزیزم فقط بدون که"هم دینیم سن هم ایمانیم"

از چشام که تو نخوندی، از دلم که نشنفتی
بزار ساده من بگم که" آپاردین سن آمانیم"


هی سوال نکن تو از من، که چقد دوست میدارم

عزیزم اینو ولش کن، خدایی " اُلماز سایانیم "

" همه شب در این امیدم" که " رسم به آرزویی"
سر من به روی پایت، لحظه ایی " راحت اوزانیم "

تو طلوع صبح واژه، تو خیالمی همیشه
که برای حرفِ در دل، "اوزون علت بیانیم"



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

شب معراج من شد لحظه ی دیدار چشمانت
مسلمان گشتم از بوسیدن لبها و دندانت

هزاران عاشقانه خفته در لبخند زیبایت
بهشتم را تجسم کرده ام مابین دستانت

منم آن آهوی وحشی مرا رامم بکن زیبا
مرا جایی بده اینجا میان خیل مستانت

بسان تار مویی زیر تیغ تیز چاقویی
شده این گردنم باریک، زیر تیغ فرمانت

چنان میشم که آرامش ، گرفته زیر تیغ تو
سرم می خواستی باشد، بزن جانم به قربانت

تمام مزه ها با دیدنت طعمی دگر دارد
که شیرین کرده دنیای مرا طعم نمکدانت

من از شوق وصال او به جرمم معترف گشتم
ولی بد نیست گویا این شب تاریک زندانت

بیا مهمان کن این دل را به یک " من دوستت دارم"
و دُنگ من شود اینکه، کنم یک بوسه مهمانت



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

گاهی هوای دل، از گریه هام تره
یعنی بدون قرص، خوابم نمی بره

روی زمین سفت، بی بالش و تشک
احساس میکنم، اینجوری بهتره

با سختی زیاد هی غلت می خورم
فکرم مشوش است دل زار و مضطره

کابوس قبل خواب، هی ترس و دلهره
تصمیمهای تلخ، افکار مسخره

خاری درون چشم، آهی به روی لب
فریاد بیصدا، از عمق حنجره

هوهوی باد سرد، از لای پنجره
دور سرم همش، می گرده شب پره

این خاطرات تلخ، از روز های عشق
همبسترم شده، از سر نمی پره

روحم شکسته و قلبم نمیزنه
یاد تو از خودت، نا مهربون تره

داغ فراق تو ، نسبت به داغ مرگ؟
جای قیاس نیست، دهها برابره

بر روی تخت من یک سایه شد پدید
خیلی شبیه توست تصویر منظره

گلبرگ قرمزی ، مانده به یادگار
کل مشام من، از اون معطره

بختک به روی من، راه نفس برید
حرف من ولی ، هیشکس نمیخره

من از صمیم قلب، گویم چنین به تو
" از پیش من مرو " ، این حرف آخره

یک ماهه کامله فرق میون ما
من هشتم دی ام اون هشت اذره

یک شب وصال وبعد یک عمر با فراق
اون هرچقدبشه این صد برابره

از نیمه هم گذشت، این شام پر شرر
اما بدون قرص، خوابم نمیبره



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه