گروه ادبی بداهه

کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به گروه ادبی بداهه است.

استفاده از اشعار وبلاگ بدون ذکر منبع شرعاً حرام و قانوناً جرم می باشد.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
گروه ادبی بداهه ... صفحه ما در اینستاگرام 0bedahe0 ... برای دریافت برنامه جلسات شعر، کلمه بداهه را به 50002460650 ارسال نمایید

۳ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

از چشم های مشکی ات خورشید سوزان تر نبود
مانند روی چون مه ات در ابر پنهان تر نبود

مجنون که طی شد عمر او، با حسرت و آوارگی
در وادی دلدادگی ، از من پریشان تر نبود

خانه خرابم کرده ای ، ای دلبر شیرین سخن
گشتم تمام شهر را زین خانه ویران تر نبود

کفر نگاهت در عدم می کشت دل را دم به دم
سلمان که مجنون شد ز غم از من مسلمان تر نبود

پابند عشقت مانده ام ، با اینکه حوری و پری
در هیچ شهری در جهان، زین جا فراوان تر نبود

هر ماه و سالم اشک و غم ، هر روز بوده بیش و کم
دیدم ولیکن مثل من چشمان باران تر نبود

مستان ه مست از باده را دیدم پریشان تر شدم
ما بین آنها کس ولی از بنده حیران تر نبود

ماتم فراوان آمده بر جان عاشق پیشه ها
از من ولی هیچ عاشقی، گریان و نالان تر نبود

در سینه اش غم کاشته دستی بر آتش داشته
شعر از لبت برداشته کز شعر ازران تر نبود

معشوق رویا رو بگو ، با دل نگردد روبرو
کافیست ما را یک نگه، زین شیوه آسان تر نبود!

افتاده عشقی پاره تن حتی نبودش یک کفن
فریاد زد خونین بدن از عشق بی جان تر نبود

هرچند شد مست سبو دل را گره زد مو به مو
چشمان بی توفیق او از هجر یک آن تر نبود

در سینه ات آتشفشان، سوزانده مهرت بی امان،
مارا، که گویی درجهان، از عشق، شیطان تر نبود

ای یار من، دلدار من، ای جانِ جانِ جانِ من ...
"بستان گرو دستار من" ، از من بیابان تر نبود ...

جامه دریدم تا تو را دیدم به چشمان دلم
از من کسی در وادی احساس عریان تر نبود

باید گریبانش درید، از حدقه بیرونش کشید
چشمی که رویت را ندید ، وَز داغ هجران، تر نبود

زاهد چو بیند روی تو انکار یزدان میکند
از من میان عاشقان بی دین و ایمان تر نبود




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

عاقبت من را کند مجبور این بی رونقی
تابلوی تعویض ادمین ها به بالا آورم

من برای یافتن ادمین در این قحط الرجال
دست یاری را به سوی دیجی کالا آورم!

گر نیابم بینتان ادمین کاری و درست
با "ظریف" ادمینه از گواتِمالا آورم!

آنقَدَر اندر بداهه خوانده ام اشعار خَز
آخر شبها اخیراً شعر بالا آورم!

این ادامین مسی آخر به درد ما نخورد
فکر دارم چند ادمین مطلا آورم!

تا بترسند از ادامین جمله اعضای گروه
ایده دارم چند ادمین هیولا آورم

تا کشش ایجاد گردد بهر ادمین های ما
باید انگاری دو سینی چای و کولا آورم

بس که شاعر کم شده در بین اعضای گروه
باید از چین حافظ و دیوان والا آورم

این جوان ها یک به یک ما را به میدان* برده اند
باید ادمین از کهن سالان دولا آورم

پرچمت بالا ،سرت پایین و طبعت کوکِ کوک
گر خلافش بشنوم انکار و کَلّا آورم

چون نماز جمعه فردا در مصلا شد تمام
چند ادمین مردِِ فعال از مصلا آورم

دکتر و استاد و عکاس اند ادمین ها ولی
باید این دفعه یکی ادمینِ مُلّا آورم

نیست دیواری به کوتاهی دیوارت ولی
من برایت ای بداهه شعر والا آورم

هر کسی از من بخواهد تا که ادمینش کنم
در جوابش بنده تا روز ابد لا آورم

پس بفرما لطف و از روی شکایت هی نگو:
" تابلوی تعویض ادمین ها به بالا آورم"

قصد کردم یک گروه از دوستان ادمین کنم
بینشان نام یکی با لفظ الّا آورم

نام نلسون را نوشتم روی کاغذ البته
مانده را اول نوشتم تا سپس لا آورم

مشکل از ادمین نبوده مشکل از آموزش است
باید از تیم مونیخ گو آر دیولا آورم

داد این آقای پپ یک برگه تعویض را
می روم من تابلوی تعویض بالا آورم

از برای حفظ جمعی این چنین فرهیخته
پشت هم من آیه های قل هو لا آورم

یک سفر باید روم تا چین و بعد از گردشی
یک بغل ادمین من از آن سوی دنیا آورم

این وسط این یک قلم را ما فقط کم داشتیم!
جنس جور است و نیازی نیست" ولّا " آورم

ادمین چینی گارانتی دارد و کم مصرف است
پس اجازه هست همراهم 2،3 تا آورم؟

بحث بالا ها کشیده قصد دارم تا که من
ادمین مد نظر را صبح فردا آورم

باشه حالا چون نشد ادمین چینی لااقل
ادمین خوش تیپ و خوش هیکل وَ زیبا آورم




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

رحمی بکن،حالی بده ای خانمانم سوخته...
ای شاهد شیدای چشمان به راهت دوخته

ای دلبر شیرین دهن ای نازنین دلدار من
ای آتش عشقت به جان آسمان افروخته...

«ای نازنین ناز آفرین» خورشید یکتای زمین
ای آنکه خورشید از رخت تابندگی آموخته...

هستی من از هست تو می هم سراپا مست تو
درب سرایت حاتم طائی به حاجت کوفته

مشتاق دیدارت شدم با جان خریدارت شدم
ای آنکه دل از چشم تو سرمایه ها اندوخته

حرفی بزن چیزی بگو جان را به لب آورده ای
«ای شاهد شیدای چشمانم به راهت دوخته»

این جان و این فرمان تو ای جان فدای جان تو
دل خانه را از شوق تو هر دم به مژگان روفته




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه