گروه ادبی بداهه

کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به گروه ادبی بداهه است.

استفاده از اشعار وبلاگ بدون ذکر منبع شرعاً حرام و قانوناً جرم می باشد.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
گروه ادبی بداهه ... صفحه ما در اینستاگرام 0bedahe0 ... برای دریافت برنامه جلسات شعر، کلمه بداهه را به 50002460650 ارسال نمایید

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

«رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه‌ی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه‌ی دل»

از شوق دیدار معشوق جان را ز جسمت رهاندی
بیخود ز دنیا شدی و مجنون و دیوانه دل

طوفان اگر هم بیاید ،تو سرو بی انعطافی
ماندی تو بر عهد یاران ،پیمان مردانه دل

هنگامه ی عشقبازی، تا پای جان ماندی اما
قسمت نشد پر گشودن ، هیهات! پروانه ی دل

باشد سلامت سر تو، باید به میدان بمانی
جام جمی نو بنا کن، بر روی ویرانه ی دل

دارد دلت خوش نوایی از آنکه سازش شکسته
هستی تو ماهور ناب ساز غریبانه دل

هر لحظه تا پرگشودن بی تابی و بیقراری
گشتی تو بی تاب وصل آغوش جانانه دل

تو آرزویت شهادت در جنگ با ملحدان بود
تو مرد بستر نبودی چون عقل بیگانه دل

از بین ما جان پرستان رفتی به پیش حبیبت
با شور با عشق و عزت با حال مستانه دل

در تو خلاصه شهامت ای اسوه استقامت
آخر زدی عاشقانه ، ساغر ز پیمانه دل

در خاک خوابیدی اما دیدم خدا کوله ات را
برداشت از روی دوش ات انداخت بر شانه دل

یاد تو انگیزه من ، بهر خدایی شدن بود
پای شما قد کشیده , این طفل دردانه دل

مقصد اگر گم نمی شد ما باغ موزه نبودیم
یا جبهه ها خاک صحنه یا سینما خانه دل

رفتی ز دنیای فانی سوی امیر شهیدان
«خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه‌ی دل»




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه


یک قصه ی پر غصه ام ٬کاری ز شیوا بغض
فیلم حکایت های غم محصول سیما بغض


مانند اسرائیل و یک باریکه ی غزه
دارد تصرف می کند راه نفس را بغض


بر روی سنگ قبرم این را مینویسد اشک:

اینجاست قبر شاعری٬ فرزند صدها بغض


این رسم این دنیاست راه چاره ای هم نیست
بر روی ما میخندد و پشت سر ما بغض

با این همه دردی که بر روی دلم مانده
راهی دگر مانده برای قلبم الا بغض؟


بین دوراهیِ همیشه مانده ام اما
امروز گریه میکنم شاید که فردا بغض


چون مزه ی شیرین بیانم! خنده ام تلخ است
بد جور قاطی گشته اند این خنده ها با بغض


حال عجیبی بود بین ماندن و رفتن...
وقتی که احساس مرا می کرد حاشا بغض


باید که چالَش کرد زیر حسرت و اندوه
وقتی نمی آید به کار سینه حتی بغض


این گریه ها از دستشان کاری نمی آید
«دارد تصرف می کند راه نفس را بغض»



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

هوس گرمی آغــوش تو در سر دارم
ور نه آخر تو بگو،سـوسک چه ترسی دارد؟!

آنقدر سخت بغل گیرمت از وحشت سوسک
همچو موشی که خودش را به تله بسپارد

سوسک چون گشته میان من و تو بونه ی عشق
راه باز است ، در این خانه قدم بگذارد

پای لنگ است و کمی سنگ و حکایت اینجاست
کز در و پنجره ها ، سوسک به من می بارد

تو که باشی قدم سوسک به روی چشمم
هی بیاید ، برود، بی پر و گر پر دارد

چو به آغوش توام، از سر ناز و هوس است
گر تو از سوسک بترسی، که قدم بردارد؟

من نمی ترسم از این سوسک که جز آغوشت
نه مرا سود رساند ،نه مرا آزارد




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

نه فدایی نه یار می خواهم، نه سپاهی سوار می خواهم
حمله کرده است لشکر چشمش، کوره راه فرار می خواهم

من فراری ز کارزار و سپاه،زخمی از تیرهای ناز نگاه
بار الها برس به فریادم، اندکی من قرار می خواهم

هدف تیر چشم تو این دل، زلف تو کرده کار من مشکل
آخرش من شوم به تو مغلوب، همچو تو تک سوار می خواهم

لاجرم میزنی بزن خوب است، تیرهایت برام مطلوب است
من از این هستی بدون نگار، مستی و احتضار می خواهم

مستم از نقش خنده بر لب تو ، عاشق گیسوان چون شب تو
گشته حالم وخیم رحمی کن،من تو را ای نگار می خواهم

وه که زیباست آن شکر خندت، خنده ها و نگاه چون قندت
من دگر قالبم تهی گشته، از تو حسن القرار می خواهم

نا که دیدم رخ چو مهتابت،دل خرامان بگشت و بی تابت
گر به دنبال دلبری باشم، مهوشی با وقار می خواهم

تا که یوسف شوم زلیخایی، گر که مجنون منم تو لیلایی
همچو فرهاد کوهکن گشتم، یار شیرین تبار می خواهم

ترسم این شعر شر شود آخر، و به عالم سمر شود آخر
قافیه بوی خون دهد انگار، ذبح شرعی ز یار می خواهم

زده بندی به دل هوا و هوس، بار بر شانه، میله های قفس
من جنون برده عقل و هوشم را، یار بی بند و بار می خواهم

دست از خجالتت بردار ، سر به آغوش و شانه ام بگذار
مست از باده ی جنونم کن ، من تو را میگسار می خواهم

راه میخانه سوی خانه توست، مستی ام از خم شبانه توست
من خمار و خراب و خمّارم، باده ی بی شمار می خواهم

گر که باده ز دست تو نوشم، می رود از سرم دگر هوشم
از می و آن نگاه تو سوزم، آتشی پر شرار می خواهم

آخر ای جنگجو دمی هم "ایست"، گفتمانی کنیم هم بد نیست
بهر صحبت کمی کنار رویم، از تو بوس و کنار می خواهم




برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

نه چشمان سیه داری، نه روی گونه ات خالی
و من دیوانه ی موهای بورت گشته ام ... بر چشم بد لعنت!


میان دختران شهر، مشهورم به مغروری
همه حیران که من اینگونه تورت گشته ام
... بر چشم بد لعنت!


تمام عمر سر کردم به رفتار مسلمانی
ولی مرتد شدم، مست زبورت گشته ام
... بر چشم بد لعنت!


گرفتم فالی و آمد برایم:"دوری اش، خوشتر"
بیا دلمرده از این راه دورت گشته ام
... بر چشم بد لعنت!


نمیبینی مرا، با این ابهت پیش چشمانت
پریشان همین چشمان کورت گشته ام
... بر چشم بد لعنت!


دلت بر چشمهای دیگری عاشق شده ست انگار
به رغم بغضها، سنگ صبورت گشته ام
... بر چشم بد لعنت!


تعهد یا تاهل؟ عذر تو این بار جدی شد!
ولی من همچنان در حسرت یک دم حضورت گشته ام
... بر چشم بد لعنت!


بمن گفتی که درکت می کنم اما وصالی نیست
و من در بند این سطح شعورت گشته ام
... بر چشم بد لعنت!


بگفتی جان ستانی گر کسی مایل به تو باشد
کنون من عاشق و اهل قبورت گشته ام
... بر چشم بد لعنت!


غلط گفتم که زیبایی بگیرم حرف خود را پس
از اول عاشق آن پالتوی پوست سمورت گشته ام
... بر چشم بد لعنت!


به هر جا بنگری آتش به پا خیزد ، به من بنگر
که گویا من بلاگردان آن چشمان شورت گشته ام
... بر چشم بد لعنت!



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.

  • گروه ادبی بداهه

هزار مرتبه ما را بکش نخواه این را
که لحظه ای ز گداییت منصرف گردیم


صراط حق به خدا راه کربلای شماست
مباد اینکه ز راه تو منحرف گردیم


نه با زبان و کنایه، نه با شکنجه و درد
مباد اینکه به ضد تو معترف گردیم


همیشه نذر نمودیم تا بیایی تو
چهل سه شنبه برای تو معتکف گردیم


نبوده "اکره فی الدین"ما و با این حال
مخواه پیش کسی جز تو منعطف گردیم


مسیر نیل به تو پر ز دام و وسوسه هاست
به بند برکش و مگذار معتسف گردیم



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.


  • گروه ادبی بداهه

اصلا" عجیب نیست فراز و نشیب ها
افتادن از دهان تمامیِ سیب ها


باور بکن عزیز که اینجا دلیل هست
حتی برای سادگی ِ نا نجیب ها


حتما به خیر میگذرد کارهایمان
حتما جواب میدهد"امن یجیب" ها


ما بین اهل دل که یهودا کند نفوذ
در رونق است ،شغلِ کثیفِ صلیب ها !


من طعم سادگی ِ شما را چشیده ام
پس پر کنید ظرف مرا از فریب ها


این قصه ی شکستن ظرفم قدیمی است
سنگم بزن ولی نه میانِ رقیب ها


بیماری جنون تو پر کرده شهر را
عاجز شدند از تو تمام طبیب ها !


بیــچاره آن عمارتِ آشــوب خورده‌ که
ویران شده به دستِ کجِ ناشکیب‌ها


سرگرمِ صحبت‌ام و تو اما نمی‌شوی
هم‌صـحبت‌ام کـنارِ هـمه عنـدلیب‌ها


دنیا فقط محل گذار است،ساعتی
با تیک تاک خود، زده دل را نهیب ها


دل را که گمشده در موی دوست میبینم
دیگر چه وحشتی ز عتید و رقیب ها ؟!


وقتی که دوست خنجر از پشت می‌زند
دیگر چه حاجت است به زخم رقیب ها


حالا که شاعرند همه اهل این دیار
کم رنگ گشته عشق میان ادیب ها


ما خود به حال و روز بد خویش آگهیم
ما را رها کنید ز دست حسیب ها



برای مشاهده چگونگی شکل گیری شعر اینجا کلیک کنید.


  • گروه ادبی بداهه